تبليغاتX
احساسش کن...









مهربانم ! اي خوب ! دستانم بي حس مانده..سر انگشتانم لربريز از حرف ها و حرفا يند..ولي چگونه بنويسم ؟

خدايا ! اي مهربان هميشگي ! اي لطيف بر بندگانت ! دوستت مي دارم.

چرا كه تو هميشه مرا براي خودم خواستي...هرچند بود لحظاتي كه تو را تنها براي خواسته هاي پوچ دنيايي ام خواسته بودم..تو را چه نياز به من ؟! ليكن انقدر مهربان و بخشنده اي كه مي داني من جز تو  كه دارم ؟..چرا كه از آغاز نبوده ام و تو هستي ام بخشيدي..پروراندي و اكنون نيز جانم در دست توست ! و باز اين من هستم كه روي مي گردانم ! تو دعوت مي كني و من اجابت نمي كنم ! گويي من بر تو حق منتي دارم و نه تو بر من !

پروردگارم ! دوست داشتني ترين محبوب !

تو ميدانستي عجز و نياز ما را .آنقدر به يادمان بودي كه ما را هر روز فراخواندي به ديدارت ،به هم كلامي با تو ! من چه سخن مي گويم ؟ مرا به اين مقام حقير و فقر چه به هم كلامي با آفريدگار جهانيان ؟! واي بر من ! و من چگونه به نماز مي ايستم ؟ و بار دگر اين تو هستي كه مي گويي : وقتي به نماز مي ايستي ، گويي تنها تو را در عالم دارم ... و من ؟! گويي همه را دارم جز او ...ما را چه شده است..؟؟شايد مشكل از فهم و درك ماست كه شايد ناقص خلق شده است...ولي نه ، تاريخ را كه ورق مي زنم مي بينم مردان و زناني بودند كه از خوف عظمتش ، رنگ رخسارشان به سفيدي ميزدست ! 

يا رب يا رب يا رب !

من را چه شدست ؟! تو مهماني مي دهي و  من را ، به مهماني ات ، دعوت ، مي كني ؟؟!! واي چه سخن مي گويم ؟ من را چه به نشستن بر سر سفره ات ؟! مني كه شمار نافرمانيت از دستم رفته است...مني را كه قلبم پر از عشق به محبوب هاي پوچ است و فكرم در انديشه ي خيال هاي باطل !

و تو مي دانستي  و من شرم نكردم ! مهربانترين مهربانان ! تو را چه نياز به بخشش بندگان در شب نزول ملائكه و روح ؟! جز آنكه چهره مان از گناه سياه شده بود...تو ميدانستي و منت نهادي و شب قدر برايمان مقدر كردي ! چرا كه چهره مان را دوست داري سفيد و نوراني ببيني ! چرا كه دوستمان داري بيش از هر كس..و به فكر دنيايي باقيمان هستي بيش از خودمان !

انسان به كجا سير مي كند ؟! ماهي تشنه ! عطشان به دنبال چه آبي مي گردي و اقيانوس را رها كرده اي؟



نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 ساعت 22:29 توسط متین
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


نمی دونم خواب بودم یا بیدار
همه جا نور بود،خدا رو دیدم
خدا همون نور بود...
خدا دستانم را گرفت
من براش حرف زدم ، درد و دل کردم
اون فقط گوش می کرد و هیچ نمی گفت
من گله می کردم...
اون فقط گوش می کرد و هیچ نمی گفت
گفتم مگه من گله گذار نیستم
مگر من بنده ی نا سپاس تو نیستم
به من نعمت دادی من بیشتر خواستم باز هم دادی
طمع من کم نشد خواستم و خواستم
و تو بی منت هرچی خواستم دادی
اون موقع تو رو احساس نمی کردم
اما حالا هم که در آغوش تو هستم
باز هم طمع دارم باز هم بیشتر می خوام
باز گله می کنم...
خدا گفت تو بنده ی من هستی
فقط از من بخواه من به تو بی منت نعمت می دم.
تو از من دور هستی اما من که به تو نزدیک هستم،
چطور خواسته ات را برآورده نکنم من به تو نزدیک هستم.
گله و شکایتت رو به من بگو
دادگاه انسان ها عدالت نداره
اگر هم خوب باشی باز محکومی.
اما تو برای من بزرگی برای من ارزشی.
من تو رو هرگز محکوم نمی کنم
من به تو همیشه فرصت جبران داده ام.
تو نیازمندی از من بخواه نیازها ت رو،
من بی نیازم هر چی بخوای در اختیارت می گذارم.
آخه تو تنهایی، کسی رو جز من نداری،
من جهان رو برای تو آفریدم ، نعمت هاش رو برای تو آفریدم.
همه ی زیبایی ها برای توست از من نا امید نشو،
بخواه هر آنچه که می خوای.
من همه چیز رو در اختیارت می گذارم چه سپاسگذار باشی چه ناسپاس.
می خوام منو ببینی همون طور که من تو رو می بینم.
چشما ت رو باز کن من کنار تو نشسته ام.
تو همه چیز را از من داری چطور مرا نمی بینی؟
فقط کافیه چشما ت رو باز کنی.
گفتم: تو هر چه بیشتر به من دادی منو کور تر کردی،
طمع منو بیشتر کردی ای کاش فقیری بودم که جز تو هیچ کس رو نداشتم.
تو منو بی نیاز کردی در صورتی که میدونستی فراموشت میکنم.
خدا گفت: تو هم با تمام دارایی ها ت فقیری کسی را جز من نداری.
من تو رو بی نیاز کردم که منو بیشتر یاد کنی منو بیشتر احساس کنی.
اما نخواستی...
نعمت های من نشانه است، نشانه ای از وجود من ،
تو نخواستی این رو بفهمی تو نخواستی منو ببینی.
من کنارت بودم اما نخواستی منو احساس کنی.
اشک در چشمانم حلقه زد شرم کردم از وجود خودم.
دستا م رو از دستان خدا کشیدم ،سرم را پایین انداختم و گفتم:
خدا من بنده ی شرمسار تو هستم.
من خوب نبودم من فراموشت کردم چرا باز هم کنار من هستی؟
خدا گفت : شرمنده من نباش شرمنده خودت باش.
تو باید منو بشناسی تو باید منو ببینی تو باید منو بفهمی
منیتت را کنار بگذار من در وجود تو هستم
.
من تو رو هر طور که باشی بد یا خوب دوست دارم
تو ر و در آغوشم میگیرم دستانت ر و می گیرم حرفهات رو گوش میکنم
حتی ناسپاسی هایت رو.
آخه تو تنهایی، کسی رو جز من نداری.
تو فقط همت کن از ته دلت بخواه منو، من دستا ت رو گرفته ام
من با تو هستم از چی می ترسی؟
من که کنار تو هستم برو خودت رو بشناس به دنبال حقیقت پنهانت برو.
من در وجود تو هستم تو اگر خودت را پیدا کنی منو خواهی دید
اون وقت تو هستی که منو در آغوشت می گیری ، دستهای منو می گیری.
من منتظر تو هستم بازگرد به سوی من،
من توبه تو رو می پذیرم من منتظر بازگشت تو به سوی خودم هستم.
یهو همه جا تاریک شد ، خدا دیگه نبود.
احساس کردم اون برای همیشه رفته.
اما به یاد آوردم که اون گفت :
من در وجود تو هستم.
خدا رازی است در وجود من می روم تا پیدایش کنم.
ای عزیزترینم خدای مهربانم من به سوی تو باز خواهم گشت.
و صدایی آروم در گوشم زمزمه کرد
من منتظرت می مونم


بای بای


نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387 ساعت 19:56 توسط متین
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


انجمن تنبلان


 

تنبلهاي عزيز توجه فرمايند دستورالعملهاي جديد رسيد !

سعي كنيد روزها استراحت كنيد تا شبها راحت بتوانید بخوابيد .

در نزديكي تخت خوابتان صندلي بگذاريد تا اگر از خواب بيدار شديد روي آن
نشته و استراحت كنيد.

ايستادن به رفتن، نشستن به ايستادن وخوابيدن به نشستن اولويت دارد .

جايي كه ميتوانيد بنشينيد چرا مي ايستيد؟

كار امروز را به فردا موكول كنيد و كار فردا را به پس فردا .

اگر حس كار كردن به شما دست داد كمي صبر كنيد تا اين حس از شما بگذرد .

از همه دير تر سر سفره رفته و زودتر بلند شويد تا زحمت چيدن و جمع كردن
سفره به شما تحميل نشود.

براي كار هميشه فرصت هست پس از استراحت غافل نشويد .

در ميهماني ها حتما با خود بالش ببريد شايد فرصتي براي استراحت بدست
آورديد.

به خواب نگوييد كار دارم به كار بگوييد خواب دارم... !

 



نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387 ساعت 10:20 توسط متین
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


 


آرزوهای ویکتور هوگو برای تو...

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد
و اگر اینگونه نیست، تنهاییت کوتاه باشد
و پس از تناییت، نفرت از کسی نیابی
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش
آمد
بدانی چگونه به دور از نا امیدی زندگی کنی.

برایت همچنان آرزو دارم که دوستانی داشته
باشی
از جمله دوستان بد و ناپایدار
برخی نادوست، و برخی دوستدار
مه دسته کم یکی در میانشان
بی تردید مورد اعتمادت باشد.

و چون زندگی بدین گونه است
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد
که دستکم، یکی از آنها اعتراضش به حق باشد
تا که زیاده به خودت غره نشوی.

و نیز آرزومندم مفید باشی، نه خیلی غیر ضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سر پا نگه
دارد.

همچنین، برایت آرزومندم که صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک می کنند
چون این کار ساده ای است
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران
ناپذیری می کنند
و با کاربرد درست صبوری ات برای دیگران نمونه
شوی.

و امیدوارم اگر جوان هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیده ای، به جوان نمایی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم نا امیدی نشوی
چرا که هر سنی، خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.

امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرنده ای دانه بدهی و به آواز یک سهره گوش
کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد
چرا که به این طریق
به رایگان احساس زیبایی خواهی یافت.

امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی
هرچند که خرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.

بعلاوه، آرزومندم که پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه، سالی یکبار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگویی: این مال من
است؟
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان ارباب دیگری
است.

و در پایان، اگر مردی، آرزومندم زن خوبی داشته
باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید...



نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387 ساعت 18:38 توسط متین
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


نی نی !!!

 اعتراضات رسمی یک نی نی چهارده ماهه !!!

 

آقای پدر! در کمال احترام خواهشمندم اینقدر لب و لوچه ی غیر پاستوریزه ، و سار و سیبیل سیخ سیخی آهار نشدتون را به سر و صورت حساس من نمالید !

 

خانوم مادر! جیغ زدن شما هنگام شناسایی اجسام داخل خانه توسط حس چشایی من، نه تنها کمکی به رشد فکری من نمی کنه، بلکه برای  شیر شما هم مضر است!!! لازم به ذکر است که سوسک هم یکی از اجسام داخل خانه محسوب می شود!

 

پدر محترم! هنگام دستچین کردن میوه، از دادن من به بغل اصغر آقای سبزی فروش خودداری نمایید. چشمهای تلسکوپی، گوشهای ماهواره ای و سیبیلهای دم الاغی اش مرا به یاد قرضهای شما می اندازد!

مخصوصاً وقتی که چشمهای خود را گشاد کرده، و با تکان دادن سر و لبهایش " بول بول بول بول" می کند! زهرمار، درد، مرض، کوفت! الهی کف شامپو بره تو چشت! شب بخوابی خواب بد ببینی! جیش کنی تو شلوارت!

 

مادر محترم! شصت پا وسیله ای است شخصی، که اختیارش رو دارم! لطفاً هرگاه سعی در خوردن شصت پای شما نمودم، گیر بدهید!

آقای پدر! هنگام دعوا با خانوم مادر، به جای پرت کردن قابلمه و ماهی تابه به روی زمین، از چینی های توی کابینت استفاده نمایید! اکشن بودن دعوا به همین چیزاست!

 

خانوم مادر! از مصرف هله هوله ی زیاد پرهیز نمایید! این عمل نه تنها برای سلامتی شما خوب نیست، بلکه موجب می شود که شیرتان بوی" بچه سوسک مرده" بدهد.

آقای پدر! کودکان توانایی کافی برای حفظ جیش خود ندارند و این توانایی هنگامی که شما شکم مرا "پووووووف" می کنید به حداقل می رسد! الان بگم که بعد شرمنده تون نشم!

 

                            



نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 ساعت 11:57 توسط متین
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


درسی که باید از رود گرفت


رود از ابتدا تا انتها افتادگی و فروتنی را تجربه می کند و همين است  که درنهايت به مهمانی آسمان دعوت میشود.

 رودها در مواجهه با موانع به آرامی آن را دور می زنند و به راه خودادامه می دهند..

 پويائی رود ، ازجريان داشتن آن است .

رود ها هم ، وقتی به مانعی می رسند فرياد می کشند  ، ولی خيلی زود خودراپيدا می کند.

هيچ جوی آبی حقير نيست ، زيرا مادری چون باران دارد.

 رود ها در مسير خود با همه چيز پيوند میخورند ،ولی، در نهايت روشن و شفاف به آسمان می پيوندند .

رود ها برای آنکه زلال شوند، گاهی در سخت ترين لايه های زمين رياضت می کشند.

رود ها باآرامش خويش حتی سنگ ها را صيقل می دهند.





نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387 ساعت 17:40 توسط متین
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت




انسان چه زود خاطراتش را به ازای بزرگ شدن از یاد می برد ! !

هیچ یادت می آید ؟ تو در صف مخلوقات ایستاده بودی و قلب کوچکت می تپید که او تو را برای خود برگزیند...

چشم هایت را بستی و آرزو کردی که  او دست بر شانه ات زند تا تو بنده او باشی...

شاید به یاد نیاوری که او تو را برای خود برگزید ....

او تو را به قیمت زندگیت از خاک خرید...

و تو بنده حلقه به گوش خدایت شدی...


ای انسان ! هیچ یادت هست که تو از برای او بودی؟...او بود که به تو اجازه زیستن داد ؟و تو فرمانبردن را تنها از او جایز می دانستی و نه هیچ کس دیگر....چراکه تو ازآن او بودی...


به یاد بیاور...به یاد بیاور ای انسان ! مولایت تو را بر تمام بندگان حلقه به گوش دیگرش برتری داد...مولایت به آنان فرمان سجده به تو داد...تو هیچ کم نداشتی ای انسان...


اما افسوس که تو زیاده خواه بودی...


لابد یادت نمی آید آن روز را که مولایت حلقه از گوشت باز کرد و به تو اجازه آزادگی داد...با تمام اختیاراتت...و از تو پیمان گرفت :

از یاد مبر که بنده ی حلقه به گوش من بودی...از یاد مبر که تنها فرمان بردن را از من جایز می شمردی...از یاد مبر...


لابد نمی خواهی به یاد بیاوری که تو از صمیم قلب سوگند خوردی از یاد نمی بریش...و تنها از او فرمان خواهی برد...


آری...لابد نمی خواهی به یاد بیاوری...چراکه آنروز آنقدر حریص دیدار دنیای کوچک اطرافت بودی که نمی فهمیدی چه امانت بزرگی را بر دوش می کشی...ای کاش آنقدر جهالت به خرج نمی دادی !


ای انسان پیمان شکن !

تو به یاد داری قدم نهادن به دنیا را...

تو به یاد داری دل سپردن به رنگ هایش را...

تو به یاد داری آرام گرفتن به نعمت هایش را و سرگرم شدن به شگفتی هایش را...

 


آنقدر عادت کردی و آرام گرفتی و سرگرم شدی که از یاد بردی مولایت را...

از یاد بردی  او بود که به تو اجازه آزمودن دنیای اطرافت را داد...

 

 و از یاد بردی پیمانت را....سوگندت را...

 

و از یاد بردی حریمش را...و فرمان بردن از دیگری را جایز شمردی !

و دل سپردن به غیر او را عشق نامیدی....


و هرگز جای خالی حلقه ای را در سوراخ گوش ات احساس نکردی !


و همه را در جای جای قلب کوچکت...همانی که می تپید به خاطر خدایت...جای دادی و جایی ، حتی در آن گوشه کنارها برای کسی که اجازه تپیدنش داد ، ندادی...

 


ای کاش انسان خاطراتش را به ازای بزرگ شدن از یاد نمی برد !


و چه بسیار کم اند آن بندگان حقیقی که باز به گوش هایشان ، حلقه بندگی مولایشان را آویختند !






نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387 ساعت 12:17 توسط متین
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


به كه بايد دل بست؟

 

به كه بايد دل بست؟
به كه شايد دل بست؟
سينه ها جاي محبت، همه از كينه پر است
هيچكس نيست كه فرياد پر از مهر تو را ـ
گرم، پاسخ گويد
نيست يك تن كه در اين راه غم آلوده عمر ـ
قدمي، راه محبت پويد

خط پيشاني هر جمع، خط تنهائيست
همه گلچين گل امروزند ـ
در نگاه من و تو حسرت بي فردائيست

به كه بايد دل بست ؟
به كه شايد دل بست ؟
نقش هر خنده كه بر روي لبي ميشكفد ـ
نقشه يي شيطانيست
در نگاهي كه تو را وسوسه عشق دهد ـ
حيله پنهانيست

زير لب زمزمه شادي مردم برخاست ـ
هر كجا مرد توانائي بر خاك نشست
پرچم فتح بر افرازد در خاطر خلق ـ
هر زمان بر رخ تو هاله زند گرد شكست
به كه بايد دل بست؟
به كه شايد دل بست؟

خنده ها ميشكفد بر لبها ـ
تا كه اشكي شكفد بر سر مژگان كسي
همه بر درد كسان مينگرند ـ
ليك دستي نبرند از پي درمان كسي
***
از وفا نام مبر، آنكه وفاخوست، كجاست ؟
ريشه عشق، فسرد
واژه دوست، گريخت
سخن از دوست مگو، عشق كجا ؟ دوست كجاست ؟


دست گرمي كه زمهر ـ
بفشارد دستت ـ
در همه شهر مجوي
گل اگر در دل باغ ـ
بر تو لبخند زند ـ
بنگرش، ليك مبوي
لب گرمي كه ز عشق ـ
ننشيند بلبت ـ
به همه عمر، مخواه
سخني كز سر راز ـ
زده در جانت چنگ ـ
به لبت نيز، مگو

چاه هم با من و تو بيگانه است
ني صد بند برون آيد از آن، راز تو را فاش كند
درد دل گر بسر چاه كني
خنده ها بر غم تو دختر مهتاب زند
گر شبي از سر غم آه كني

درد اگر سينه شكافد، نفسي بانگ مزن
درد خود را به دل چاه مگو
استخوان تو اگر آب كند آتش غم ـ
آب شو، « آه » مگو

ديده بر دوز بدين بام بلند
مهر و مه را بنگر
سكه زرد و سپيدي كه به سقف فلك است
سكه نيرنگ است
سكه اي بهر فريب من و تست
سكه صد رنگ است

 هر زمان ديده ام اين گنبد خضراي بلند ـ
گفته ام با دل خويش
مزرع سبز فلك ديدم و بس نيرنگش
نتوانم كه گريزم نفسي از چنگش
آسمان با من و ما بيگانه
زن و فرزند و در و بام و هوا بيگانه
خويش در راه نفاق ـ
دوست در كار فريب ـ
آشنا بيگانه

شاخه عشق، شكست
آهوي مهر، گريخت
تار پيوند، گسست
به كه بايد دل بست ؟
به كه شايد دل بست ؟


مهدي سهيلی


 




نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 ساعت 11:39 توسط متین
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


...

پسری که نمی دانست پژواک چیست٬ در دره ای فریاد کشید: "چه کسی آنجاست؟" و انعکاس صدا به سوی او بازگشت: "چه کسی آنجاست؟" کودک نمی توانست صاحب صدا را ببیند، از او پرسید: "شما که هستید؟" و صدا بار دیگر به سویش برگشت: "شما که هستید؟"

 

پسرک گمان کرد کسی سر به سرش می گذارد، پس فریاد زد: "نمی خواهی بس کنی؟" و بازتاب صدا تکرار کرد: "نمی خواهی بس کنی؟"

پسرک که خشمگین شده بود، در حالی که هوار میکشید، ناسزایی نثار آن ناشناس کرد که باز هم به خودش بازگشت.

در اینجا مادرش به او توضیح داد که هیچ کس قصد آزار او را ندارد، بلکه این بازتاب صدای خودش است که به سویش باز میگردد.

پسر بچه اینبار فریاد زد: "دوستت دارم!"

انعکاس صدایش برگشت: "دوستت دارم!"

پسرک فریاد کشید: "تو خیلی خوبی!"

این بار عبارت تحسین آمیز پسرک نیز به سوی خودش بازگشت و او بسیار خوشحال شد.

 

 

در حقیقت هر چه به دنیا بدهیم، به سوی خودمان باز میگردد. پس بیایید عشق، مهربانی، یاری، همدردی و خدمات خود را نثار همگان کنیم، تا چون برج فانوس دریایی در بحبوحه امواج توفانی زندگی، محکم و استوار بر جا بمانیم.



نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387 ساعت 16:42 توسط متین
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


...

 

 

باز امشب چشم به آسمان دوخته ام ٬
باز امشب گوش به صدای بال کبوتران می سپارم تا شاید ٬ صدای بال تو را هم بشنوم
باز امشب تمام حرف ها و درددلهایم را در قفس سینه ام محبوس کرده ام...
 
خیلی وقت است که دیگر به خوابم نمی آیی ٬
خیلی وقت است که شبانگاهان گلهای بالش من رنگ اشک به خود می گیرند ٬
 
رفتی ...
خیلی زود ...
بدون هیچ خبری ...
تنها یادگار من از تو ٬ نقش غروبی است که تو را با خود برد...
 
باغ زندگی ام خزان شد ٬
اشک چشمانم خشک شد ٬
سکوتم رنگ بغض گرفت ٬

تو رفتی ٬

خیلی زود ...
من پروازت را با حسرت به تماشا نشستم٬
من هم آغوشی فرشتگان با تو را به قاب گرفتم ٬
من مسیر معراجت را تا نزدیکی ستارگان ٬ دنبال کردم ...

تو رفتی و من به همزبانی آینه ها عادت کردم ٬
تو رفتی و گوش من دیگر آواز زندگی را نشنید ٬
تو رفتی و دستانم سرد شد...

دنياي من!
آخرین خیال نگاهت را در قلبم به یادگار دارم ٬
خوشحالم که لبخند می زنی ٬

دنياي من!
بیا و ببین که امشب برایت معجر سیاه بر سر کرده ام ٬
بیا و ببین که قلب من برای دیدنت پرپر می زند ٬
 
بیا و ببین که غم ندیدن تو چه بر سر شبهایم آورده است  ٬
بیا و ببین که دیگر هیچ ستاره ای به من لبخند نمی زند ٬
بیا و ببین که احساسم را نامهربانان به غارت بردند ٬

بیا که خیلی وقت است دلتنگ چشمانت هستم ٬

باز امشب من ام و خیال تو!
می خواهم امروز آن خاکی که تو را در آغوش گرفته است ٬ اشکباران کنم...
می خواهم امروز بیایم و به خاک التماس کنم که رهایت کند...
می خواهم امروز به سوگ نوزدهمین سالگرد عروجت بنشینم...


دنياي من
!
می دانم که این اواخر خیلی دلتنگ شده بودی ٬
می دانم...
 
 
دیگر بازی بس است!
من نتوانستم پیدایت کنم!
اصلا من باختم!
باز هم تو بردی!
بیا بیرون...
بگذار اینبار من قایم شوم...
اصلا این بازی خوب نیست!
بیا یه بازی دیگه کنیم!!!
 
باز هم گوش می سپارم
شاید صدای بالهایت را بشنوم...

 

 



نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387 ساعت 10:45 توسط متین
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


این قلم ..این کاغذ !

 

خانه ام بی آتش ،

دست هایم بی حس و نگاهم نگران ...

می توانی تو بیا ، سر این قصه بگیر و بنویس

این قلم ، این کاغذ ، این همه مورد خوب !!!

 

راستش می دانی ؟  طاقت کاغذ من طاق شده ،

پیکر نازک تنها  قلمم ، زیر آوار دروغ خرد شده !!!

می توانی تو بیا ، سر این قصه بگیر و بنویس ...

می توانی تو از این وحشی طوفان بنویس ،

طاقتش را داری که ببینی هر روز ،

زیر رگبار نگاهی هرزه

صد شقایق زخمی و هزار نیلوفر ٬ بی صدا می میرد ؟!!!

اگر اینگونه ای آری بنویس ،

 

من دگـر خسته شـدم ...

 

باز تا کی به دروغ بنویسم :

آری می شود زیبا دید !!    می شود  آبی  ماند !!! "

گل پرپر شده را زیبایی ست ؟!

رنگ نیرنگ آبی ست ؟!

 

می توانی تو بیا ، این قلم ، این کاغذ ...

بنشین گوشه ی دنجی و از این شب بنویس !!

 

قسمت می دهم امّا به قلم ،

آنچه می بینی و دیدم بنویس

از خدا ،

از قفس خالی عشق ،

از چراگاه هوس ،

از خیانت ،

از شرک ،

از شهامت بنویس !!!

بنویس از کمر بـیـد شکـسته ،

آری از سکـوت شب و یک پنجره ی ساکـت و بـسته ،

از من

" آنکـه اینگـونه به امّـید سبب ساز نـشـسته "

از خود ...

 

هـر چه می خواهی از این صحنه به تصویر بکـش

 

جرأتش را داری کـه بـبـینی قلمت می شکـند ؟   کاغـذت می سوزد ؟!

طاقـتش را داری کـه بـبـینی و نگـویی از حق ؟!

گـفـتن واژه ی حق سنگـین است

 

من دگـر خـسته شـدم

 

می توانی تو بیا ، این قـلم ، این کاغـذ

این همه مورد خوب ...

 

 



نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387 ساعت 19:6 توسط متین
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


امشب همه چیز آرام است...

 

امشب همه چيز رو به راه است
همه چيز آرام.....آرام  ... باورت مي شود ؟ ديگر ياد گرفته ام شبها بخوابم " با یاد تو  "
تو نگرانم نشو !
همه چيز را ياد گرفته ام !
راه رفتن در اين دنيا را هم بدون تو ياد گرفته ام !
ياد گرفته ام که چگونه بي صدا بگريم !
ياد گرفته ام که هق هق گريه هايم را با بالشم ..بي صدا کنم !
تو نگرانم نشو !!
همه چيز را ياد گرفته ام !
ياد گرفته ام چگونه با تو باشم بي آنکه تو باشي !
ياد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو......و به ياد تو !
ياد گرفته ام که چگونه نبودنت را با روياي با تو بودن...
و جاي خالي ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !
تو نگرانم نشو !
همه چيز را ياد گرفته ام !
ياد گرفته ام که بي تو بخندم.....
ياد گرفته ام بي تو گريه کنم...و بدون شانه هايت....!
ياد گرفته ام ...که ديگر عاشق نشوم به غیر تو !
ياد گرفته ام که ديگر دل به کسي نبندم ....
و مهمتر از همه ياد گرفتم که با يادت زنده باشم و زندگي کنم !
اما هنوز يک چيز هست ...که ياد نگر فته ام ...
که چگونه.....! براي هميشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم ...
و نمي خواهم که هيچ وقت ياد بگيرم ....
تو نگرانم نشو !!
"فراموش کردنت" را هيچ وقت ياد نخواهم گرفت ...
                      

 



نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387 ساعت 13:2 توسط متین
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


حرف دل...

 

 

گفتم: خداي من، دقايقي بود در زندگانيم که هوس مي کردم سر سنگينم را که پر از دغدغهء ديروز بود و هراس فردا بر شانه هاي صبورت بگذارم، آرام برايت بگويم و بگريم، در آن لحظات شانه هاي تو کجا بود؟

گفت: عزيز تر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگي که در تمام لحظات بودنت بر من تکيه کرده بودي، من آني خود را از تو دريغ نکرده ام که تو اينگونه هستي. من همچون عاشقي که به معشوق خويش مي نگرد، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم.

 گفتم: پس چرا راضي شدي من براي آن همه دلتنگي، اينگونه زار بگريم؟

گفت: عزيزتر از هر چه هست، اشک تنها قطره اي است که قبل از آنکه فرود آيد عروج مي کند، اشکهايت به من رسيد و من يکي يکي بر زنگارهاي روحت ريختم تا باز هم از جنس نور باشي و از حوالي آسمان، چرا که تنها اينگونه مي شود تا هميشه شاد بود.

گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگي بود که بر سر راهم گذاشته بودي؟

گفت: بارها صدايت کردم، آرام گفتم از اين راه نرو که به جايي نمي رسي، تو هرگز گوش نکردي و آن سنگ بزرگ فرياد بلند من بود که عزيزتر از هر چه هست، از اين راه نرو که به ناکجا آباد هم نخواهي رسيد.

گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتي؟

گفت: روزيت دادم تا صدايم کني، چيزي نگفتي، پناهت دادم تا صدايم کني، چيزي نگفتي، بارها گل برايت فرستادم، کلامي نگفتي، مي خواستم برايم بگويي آخر تو بندهء من بودي چاره اي نبود جز نزول درد که تو تنها اينگونه شد که صدايم کردي.

گفتم: پس چرا همان بار اول که صدايت کردم درد را از دلم نراندي؟

گفت: اول بار که گفتي "خدا" آنچنان به شوق آمدم که حيفم آمد بار دگر خداي تو را نشنوم، تو باز گفتي خدا و من مشتاق تر براي شنيدن خدايي ديگر...

گفتم: مهربانترين خدا ! دوست دارمت ...

گفت: عزيز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت ... 

خدايا به خاطر همه عناياتي که به من داري ازت ممنونم. تو تمام لحظه هاي نيازم فقط خواستمت. ولي تو منو واسه هميشه ميخواي . توي اين لحظه هاي ترديد و تنهايي تنهام نذار. قدرت خواستن و رسيدن عطا کن به اين وجود ناتوان و کمکم کن تا من بر زمان حكم برانم، نه آنكه گوش به فرمان آهنگ ايام باشم ...کمکم کن تا پيش از آنكه مرا بفهمند به سوي دركشان گامها بردارم... 

 

                  



نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 ساعت 22:17 توسط متین
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


به رنگ خدا...

تجلی صبح در زندگی من

*******************************

صبح که از خواب بیدار می شوید به اولین چیزی که فکر میکنید چیست؟

اگر روزتان را با نگرانی ،کج خلقی ،افسردگی شروع کنید آهنگ ان روز را ناموزون خواهید نواخت.

 

تا انتهای آن روز گوئیا از دنده چپ بلند شده اید و همه آن روز را خراب کرده اید

یک آن تصور ،همه روزتان را خراب خواهد کرد

اما اگر به آرامش و خوشحالی از رختخواب جدا شوید ،اهنگ ان روز را مورزون

 و ان روز را نیز تا به انتها با موفقیت سپری خواهید کرد

وقتی ازخواب بیدار می شوید با خوشحالی بگویئد

سلام

 

سلام خدا ،صبح قشنگت بخیر خدا،ممنونم که یه روز زیبای دیگه رو به من هدیه کردی

 ازت متشکرم خدا

راستی خدا تو خوبی؟

من؟

عالی ام ،عالی، خوب           شاد سرحال           سرشار از انرژی

 

اخه خوب چون تو خدای منی چطور میتونم بی روح باشم و سرد؟

اسمون؟

وای چقدر زیباست  .ابیه با کمی ابر

خوب طبیعیه

سلام گنجشکها

سلای اقای همسایه

سلام دختر کوچلویی که سبد دسته

 

وای

سلام مورچه کوچلو صبحت بخیر

همه اینهایک مثال بود برای اینکه تو صبحت را اینگونه اغاز کنی

اری از همان اول و ابتدای روز اینگونه اغاز کن

خواهی دید که تا اخر شب سرشار از انرژی خواهی بود

وقتی بیدار شدی بعد شستشن صورت ابتدا یک لیوان را با اشتها نوش جان کن و فرض کن از همان اول صبح اب حیات و شادابی را نوشیده ای

و هر کسی حالت را جویا شد بگو خیلی خوبم عالی ام

حتی اگر بیمار باشی باز هم بگو

هنگامی که بر زبان جاری می کنی  گوش می شنود و به مغز پیام ارسال میکند که حالش عالی است و خودبخود سیستم عصبی بدنت این خبر را دریافت میکنن و خو دبخود حالت عالی خواهد شد

امتحان کن

 

و نکته جالبتر اینکه وقتی میگوئی عالی هستم خیلی خوبم  انرژی بسیار زیادی را به دوستت می بخشی و او را شاداب میکنی

او از شادابی تو شاداب شده و این با فضیلت ترین اعمال است

بخشیدن شادابی به دوستان

 

کسب فضیلت فقط به نماز و روزه و مستجبات و واجبات نیست

نشاندن لبخندی بر روی لبان دوست،از بزرگترین فضائل است

از فردا که هر صبح بیدار می شوم به همه صبح بخیر خواهم گفت

به اسمان و زمین و هر انچه که در ان است

به همه موجودات، جمادات ،انسان و حیوان همه و همه..........

و هر کسی حالم را جویا شد خواهم گفت که بسیار عالی هستم و اسمان دلم نیز ابی و

 

روشن به رنگ خدا

 

کسی که دلش تاریک است چگونه میتواند راهنمای دیگران باشد و به دیگران درس دهد؟

کسی که اسمان دلش ابریست چگونه مدعی زندگی و دادن ارامش به دیگران است

بیاید دلهایما ن را صاف کنیم اگر معتقدیم که جایگاه خداوند در دلهای ماست

 

و او از رگ گردن به ما نزدیکتر است

خجالت بکشیم که خدا را در سرایی تاریک جای دهیم

چرا که همیشه بهترین جاها و روشنترین منزلها را برای مهمانان اماده میکنیم

او که خداست؟

چگونه در دلی افسرده و تاریک و ابری جایش دهیم؟

چگونه؟

اگر اینگونه بیندیشم که در دلم مهمانی حضور دارد، حتی اگر کوهی از غم هم داشته باشی

یک ان دلت روشن وابی و زلال میشود

در مقابل تابش افتاب سایه هم می گریزد سایه را یارای مقاومت نیست او آفتاب است

او نور است وقتی بیاید تاریکی می رود

یا لاف نرنیم که خدا در دلمان است

 یا اگر معتقدیم باید دلی شاد ،ابی ،زلال،داشته باشیم

حتی اگر تظاهر هم کنیم کم کم دل،  صافی خود را بدست میاورد

همت کنیم

بنام خداوند.........

دریا دل باشیم و اسمانی

 

 



نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 ساعت 18:16 توسط متین
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


بهاران را باور کن

 

باز کن پنجره ها را که نسیم

روز میلاد اقاقی ها را

جشن میگیرد

و بهار

روی هر شاخه کنار هر برگ

شمع روشن کرده ست.

 

همه چلچله ها برگشتند

و طراوت را فریاد زدند

کوچه یکپارچه آواز شده ست

و درخت گیلاس

هدیه جشن اقاقی ها را

گل به دامن کرده ست.

 

باز کن پنجره ها را ای دوست

هیچ یادت هست

که زمین را عطشی وحشی سوخت؟

برگ ها پژمردند؟

تشنگی با جگر خاک چه کرد؟

هیچ یادت هست؟

توی تاریکی شب های بلند

سیلی سرما با با تاک چه کرد؟

با سر و سینه گل های سپید

نیمه شب باد غضبناک چه کرد؟

هیچ یادت هست؟

 

حالیا معجزه باران را باور کن

و سخاوت را در چشم جمنزار ببین

و محبت را در روح نسیم

که در این کوچه تنگ

با همین دست تهی

روز میلاد اقاقی ها را

جشن میگیرد !

 

خاک جان یافته است

تو چرا سنگ شدی؟

نو چرا این همه دلتنگ شدی؟

باز کن پنجره ها را

                             وبهاران را

                                                  باور کن...

 

             



نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 ساعت 20:57 توسط متین
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


خدای من زنده است

 

شاید در زندگی برای هر کدام از ما موقعیت های فراوانی پیش آمده باشدکه از

آن به سعادت و خوشی و لذت یاد می کنیم و حتی خاطرات آن لحظه ها برایمان

شادی آور و دوست داشتنی است .  اما  در دفتر خاطراتم و در حافظه ذهنی و

احساسی ام هیچ لذت و سرخوشی برایم بالاتر از یادآوری این حقیقت نیست که

خدای من زنده است .

از زمانیکه این حقیقت وارد زندگی و فهم من شد به کلی دیدگاه ، خواسته ها

و هدف زندگیم زیر و رو شده است . وقتی  بدانی که بزرگترین نیروی هستی ،

مهربانترین دوست ، تواناترین و زیباترین و دوست داشتنی ترین معشوق هستی ؛

حقیقتاً حضور دارد و در همه لحظه ها  بدون مزاحمت هیچ دربان و حاجبی می

توان او را ملاقات کرد و عاشقانه سر بر پایش گذاشت نیاز ها را بر او عرضه

کرد و دست مهربان و نوازشگرش را هر لحظه بر روح و جان و قلب خود احساس

کرد  چنان سرمستی   و سرخوشی بی  نهایتی وجودت را فرا می گیرد که دیگر

خوشی های زودگذر رنگ می بازند و تنها می توان آنها را فراز و فرودی از

روند زندگی دانست .

کسی که از سرچشمه ای زلال و گوارا میتواند

جانش را پرطراوت کند دیگر گل آلوده های هر روزه سیرابش نمی نماید . و دیگر

نگاهش به وسعت بی نهایت او خیره مانده است .

اگر زیباترین منظر چشم انداز باشد به کدام حجت می توان نگاه را به جانب

دیگر چرخاند و از لذت دیدار بی نصیب ماند .

اما خصوصیات خدای زنده چیست ؟

او می بیند ، می شنود ، فعال است ، پاسخ می دهد، محبت می کند ، تعلیم می

دهد ، سخن می گوید ، هدایت می کند .

او تنها در آن دور دستها ،در افسانه ها ، در خیالات و اوهام و در ورای

آسمانها نیست . او حضور دارد و حضورش حتی در زمین خاکی ما لمس می شود .

در شهر ما ، در کوچه های ما ، در خانه های ما  و در قلبهای ما حضور دارد

و این حضور یک بودنِ فعال است بودنی که اگر آن را ببینیم  بالاترین لذت هاست برترین سعادتهاست و با هیچ سروری قابل قیاس نیست .

همینکه بدانی او نیاز هایت را می داند ، به درد دلهایت به راستی و حقیقتا اگر او را بخوانی گوش می دهد . و برتر از همه اینکه سخن می گوید و پاسخ می دهد دیگر خواسته و آرزویی جز او نمی ماند .

زیبا ، مهربان ، دوست داشتنی و عاشق ، با محبت با گذشت ، بینا ، شنوا و ...

تا بحال به خدای زنده فکر کرده بودید ؟

 

آیاخدای شما زنده است ؟

 

 

 

 

 



نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386 ساعت 15:35 توسط متین
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


زیر درخت مدرسه...

 
می نشینم زیر درخت مدرسه
روی برگهایی که زیر درخت ریخته شده می نویسم
 
*خزان*
خ: خدایا
ز: زندگیمو
ا: ازم
ن: نگیر
اشکهای حلقه زده در چشمانم دیگر مجالی برای ماندن پیدا نمی کنند
اولین قطره که بر گونه هایم می نشیند
دوست داشتن تو را فریاد می زند
آرام با دستهایم اشک را بر می دارم
و آن را در آغوشم می فشارم
چشمهایم را می بندم
روز های بد و خوب در ذهنم طلاقی پیدا می کند
حرفهایی که هیچگاه به حقیقت نپیوست
آرزوهایی که محال بود
و شبهایی که بعد از تو بر سر سجاده عشق می نشستم و هزاران قطره مثل همین قطره اشک
که در آغوشم هست از چشمانم سرازیر می شد.
آری...
من تمام این مدت را با یاد تو زیر درخت مدرسه می گذراندم
که ناگهان خود را در دفتر مدرسه یافتم
دستهایم را باز کردم تا آن قطره اشک را نشان دهم
که ثابت کنم عاشقم و بی جا زیر درخت ننشستم که ناگهان
به جای قطره اشک خودکار را در آغوشم یافتم
و همزمان مدیر مدرسه فریاد زد:
تعهد نامه را امضاء کن


نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 ساعت 16:53 توسط متین
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


دليل بودن تو

                                                                                           ( علی شریعتی)

 

هر کسی دوتاست .
و خدا یکی بود .
و یکی چگونه می توانست باشد ؟
هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند ، هست .
و خدا کسی که احساسش کند ، نداشت .
عظمت ها همواره در جستجوی چشمی است که آنرا ببیند .
خوبی ها همواره نگران که آنرا بفهمد .
و زیبایی همواره تشنه دلی است که به او عشق ورزد .
و قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد .
و غرور در جستجوی غروری است که آنرا بشکند .
و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پراقتدار و مغرور .
اما کسی نداشت ...
و خدا آفریدگار بود .
و چگونه می توانست نیافریند .
زمین را گسترد و آسمانها را برکشید ...
و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود .
 

و با نبودن چگونه توانستن بود ؟
و خدا بود و با او عدم بود .
و عدم گوش نداشت .
حرف هایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود ، نمی گوییم .
و حرفهایی است برای نگفتن ...
حرف های خوب و بزرگ و ماورائی همین هایند .
 

و سرمایه ی هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد ...


و خدا برای نگفتن حرف های بسیار داشت .
درونش از آنها سرشار بود .
و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد ؟
و خدا بود و عدم .
جز خدا هیچ نبود .
در نبودن ، نتوانستن بود .
با نبودن نتوان بودن .

 

و خدا تنها بود .
        
هر کسی گمشده ای دارد .
                             
و خدا گمشده ای داشت ...    

                                                                                                   

 

 



نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 ساعت 17:52 توسط متین
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


 

خدایا ..دوست داشتنی ترین طعم زندگیم  برای تو مینویسم
من چگونه از تو دور شوم ؟؟؟ تویی که آرام و بی صدا ٬از همان آغاز خلقتم در دلم لانه کردی و حالا معصومانه به من نگاه می کنی ؟
 

  تویی که تمام ذهنم را با یادت آغشته کرده ای ؟

یاد تو آسودگی ست و آرامشی که مرا در یاد تو تسخیر می کند .

میدانی ! کاش میشد همیشه زیر بارانی که در دلم می بارد قدم بزنی و من فرصتی  یابم تا حضورت را مرور کنم .

 اینجا پر از تکرار نام توست ....انگار اشیاء نام تو را زمزمه میکنند .  

کاش میتوانستم صراحتم را در صداقت عجین کنم و بگویم دلم برایت تنگ است .   

عزیز غزلهای نوشته ام  خودت بگو ...... تویی که سوژه و هدف زندگی ام شدی .....چه بنویسم در  این غروب بد رنگ ...... بی تو ؟؟؟؟

تو اولین و تنها کسی بودی که انگشتان احساسم را لمس کردی و بوسیدی

عزیزم :مرا به تنهایی نسپار ...

 

 پست برای خدا



نوشته شده در جمعه پنجم بهمن 1386 ساعت 11:57 توسط متین
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


تصویر ذهنی ما انسان ها

 

  

شخصی سر کلاس ریاضی خوابش برد. زنگ را زدند بیدار شد و با عجله دو مسئله را که روی تخته سیاه نوشته شده بود یادداشت کرد و با این باور که استاد آنرا به عنوان تکلیف منزل داده است به منزل برد و تمام آنروز و آن شب برای حل کردن آنها فکر کرد. هیچیک را نتوانست حل کند. اما طی هفته دست از کوشش برنداشت. سرانجام یکی از آنها را حل و به کلاس آورد. استاد به کلی مبهوت شد زیرا آندو را به عنوان دو نمونه ازمسایل غیر قابل حل ریاضی داده بود

 

 

 در یک باشگاه بدنسازی پس از اضافه کردن 5 کیلوگرم به رکورد قبلی ورزشکاری از وی خواستند که رکورد جدیدی برای خود ثبت کند. اما او موفق به این کار نشد. پس از او خواستند وزنه ای که 5 کیلوگرم از رکوردش کمتر است را امتحان کند. این دفعه او براحتی وزنه را بلند کرد. این مسئله برای ورزشکار جوان و دوستانش امری کاملا طبیعی به نظر می رسید اما برای طراحان این آزمایش جالب و هیجان انگیز بود. چرا که آنها اطلاعات غلط به وزنه بردار داده بودند. او در مرحله اول از عهده بلند کردن وزنه ای برنیامده بود که در واقع 5 کیلوگرم از رکوردش کمتر بود و در حرکت دوم ناخودآگاه موفق به بهبود رکوردش به میزان 5 کیلوگرم شده بود. او در حالی و با این باور وزنه را بلند کرده بود که خود را قادر به انجام آن می دانست.

 

 

 

...هر فردی خود را ارزیابی میکند و این برآورد مشخص خواهد ساخت که او چه خواهد شد. شما نمی توانید بیش از آن چیزی بشوید که باور دارید هستید .اما بیش از آنچه باور دارید می توانید انجام دهید 

( حالا توجهتون رو به یه داستان واقعی دیگه جلب میکنم)

 

   یه روز یه دانشمند یه آزمایش جالب انجام داد... اون یه اکواریم شیشه ای ساخت و اونو با یه دیوار شیشه ای دو قسمت کرد .
تو یه قسمت یه ماهی بزرگتر انداخت و در قسمت دیگه یه ماهی کوچیکتر که غذای مورد علاقه ی ماهی بزرگه بود .

ماهی کوچیکه تنها غذای ماهی بزرگه بود و دانشمند به اون غذای دیگه ای نمی داد... او برای خوردن ماهی کوچیکه بارها و بارها به طرفش حمله می کرد، اما هر بار به یه دیوار نامرئی می خورد. همون دیوار شیشه ای که اونو از غذای مورد علاقش جدا می کرد .

بالا خره بعد از مدتی از حمله به ماهی کوچیک منصرف شد. او باور کرده بود که رفتن به اون طرف اکواریوم و خوردن ماهی کوچیکه کار غیر ممکنیه .

دانشمند شیشه ی وسط رو برداشت و راه ماهی بزرگه رو باز کرد اما ماهی بزرگه هرگز به سمت ماهی کوچیکه حمله نکرد. اون هرگز قدم به سمت دیگر اکواریوم نگذاشت .

میدانید چرا؟

اون دیوار شیشه ای دیگه وجود نداشت، اما ماهی بزرگه تو ذهنش یه دیوار شیشه ای ساخته بود. یه دیوار که شکستنش از شکستن هر دیوار واقعی سخت تر بود .

اون دیوار باور خودش بود. باورش به محدودیت. باورش به وجود دیوار. باورش به ناتوانی .

ما هم اگه خوب تو اعتقادات خودمون جستجو کنیم، کلی دیوار شیشه ای پیدا می کنیم که نتیجه ی مشاهدات و تجربیاتمونه و خیلی هاشون هم اون بیرون نیستن و فقط تو ذهن خود ما وجود دارند...

 

 نورمن وینست پیل 

(امیدوارم مفید بوده باشه.ممنون)

 

 



نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386 ساعت 12:30 توسط متین
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


آواز جغد

 
 
جغدی روی كنگره‌های قدیمی دنیا نشسته بود. زندگی را تماشا می‌كرد. رفتن و رد پای آن را. و آدم‌هایی را  می‌دید كه به سنگ و ستون، به در و دیوار دل می‌بندند. جغد اما می‌دانست كه سنگ‌ها ترك می‌خورند، ستون‌ها فرو می‌ریزند، درهامی‌شكنند و  دیوارها خراب می‌شوند. او بارها و بارها تاج‌های شكسته،  غرورهای تكه پاره شده را لابه‌لای خاكروبه‌های قصر دنیا دیده بود. او همیشه آوازهایی درباره دنیا وناپایداری‌اش  می‌خواند؛ و فكر می‌كرد شاید پرده‌های ضخیم دل آدم‌ها، با ا ین آواز كمی بلرزد. روزی كبوتری از آن حوالی رد می‌شد، آواز جغد را كه شنید، گفت:« بهتر است سكوت كنی و  آواز نخوانی. آدم‌ها آوازت را دوست ندارند.غمگینشان می‌كنی. دوستت ندارند. می‌گویند بدبینی و بدشگون و جز خبر بد، چیزی نداری
 قلب جغد پیرشكست و دیگر آواز نخواند.
 سكوت او آسمان را افسرده كرد. آن وقت خدا به جغد گفت: آواز‌‌خوان كنگره‌های خاكی من!
پس چرا دیگر آواز نمی‌خوانی؟ دل آسمانم گرفته است.
 جغد گفت: خدایا! آدم‌هایت مرا و آوازهایم را دوست ندارند.
خدا گفت: آوازهای تو بوی دل كندن می‌دهد و آدم‌ها عاشق دل بستن‌اند. دل بستن به هر چیز كوچك و هر چیز بزرگ. تو مرغ تماشاو اندیشه‌ای! و آن كه می‌بیند و می‌اندیشد، به هیچ چیز دل نمی‌بندد؛ 
دل نبستن سخت‌ترین و  قشنگ‌ترین كار دنیاست. اما تو بخوان و همیشه بخوان كه آواز تو حقیقت است و طعم حقیقت تلخ
 جغد به خاطر خدا باز هم بر كنگره‌های دنیا می‌خواند.
و آن كس كه می‌فهمد، می‌داند 
آواز او پیغام خداست كه می‌گوید: آن چه نپاید، دلبستگی را نشاید.
 
 
 
 


نوشته شده در یکشنبه شانزدهم دی 1386 ساعت 20:0 توسط متین
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


با خدا و برای خدا , عشق آغاز شد...

 

 

زیر گنبد کبود

جز من و خدا کسی نبود

روزگار رو به راه بود

هیچ چیز

نه سفید و نه سیاه بود

با وجود این

مثل اینکه چیزی اشتباه بود
...

زیر گنبد کبود

بازی خدا

نیمه کاره مانده بود

واژه ای نبود و هیچ کس

شعری از خدا نخوانده بود
...

تا که او مرا برای بازی خودش

انتخاب کرد

توی گوش من یواش گفت:

«تو دعای کوچک منی»

بعد هم مرا

مستجاب کرد

...

پرده ها کنار رفت

خود به خود

با شروع بازی خدا

 

عشق افتتاح شد

سال هاست

اسم بازی من و خدا

زندگی ست

هیچ چیز

مثل بازی قشنگ ما

عجیب نیست

بازیی که ساده است و سخت

مثل بازی بهار با درخت
...

با خدا طرف شدن

کار مشکلیست

زندگی

بازی خدا و یک عروسک گلی ست.

 



نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386 ساعت 13:8 توسط متین
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


دوباره به سوی تو می شتابم...مرا ببخش که دیر کردم...

 

خدای مهربان من...می خواهم که دوباره با تو درد دل کنم.با تو که از همان اول میدانستی آخر سراغ تو خواهم آمد....اما...قبل از آن ٬ مهربانم ! مرا ببخش که تو را فراموش کردم و خواستم که مرحمی دیگر برای دردهایم پیدا کنم...

ای زیبای من...ای که تنها هستی ولی دوست نداری که هیچ یک از بندگانت تنها باشند...! معبود من ! مهربان مهربان مهربان من...ای که همیشه کج فهمی ها و فراموش کردن هایم را می بخشی...امروز اشتباهم را یافتم...هیچ جا جز حریم خودت ٬ نمی توان مرحمی پیدا کرد...

پس بیا و مرا در آغوشت بگیر که دلم برای آغوش گرمت تنگ است...می خواهم تا می توانم در آغوش معبود مهربانم ٬ اشک بریزم...و می دانم که چه خریدار خوبی برای اشک هایم هستی...پس می گویم از تمام دردهایم...تمام دل شکستگیهایم...ای معبود وصف نشدنی من...دوباره می گویم که تو را از هر کس دیگری ٬بیشتر دوست میدارم...

 



نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386 ساعت 16:19 توسط متین
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


باز هم تنهاییم !

   

خدایا !

زیباترینم !

چه غمناک آفریدی زندگی ها را ...

خداوندا !

معبود من!

چه استادانه آفریدی عشق را ...

اما افسوس ! ...

به کدامین دلیل عشق را اینگونه آفریدی که کسی را تا مرز پرستش دوست میدارم ٬ کس دیگری را دوست میدارد و دیگری کسی دیگر را !

و با این حال٬چقدر همه تنهاییم...

                       



نوشته شده در چهارشنبه دوم آبان 1386 ساعت 19:35 توسط متین
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


کلمات هم دگر در نوشتن دردهایم یاریم نمی کنند!

 

 

امروز بيش از پيش دلم هوايش را كرده است .خدايا چرا هر چه او را صدا مي زنم هر چه مي نويسم خالي نمي شوم ،  اي خدا دستانم را بگير و ياريم كن و مرا تنها نگذار .
 اي خدا ،  اي تنها خالق هستي با من بمان و مرا تنها نگذار و مرا در آغوش خود بگير ،  چرا كه دلي پر از درد دارم اي مهربان ترين مهربانان .
خدا يا بيا بيا در كنار من باش. بيا با هم حرف بزنم بيا و بگذار من سر بر شانه ات بگذارم چرا كه تو مونس تنهائي هميشگي من بودي ، عزيز دلم من بودي هرگاه كه دل تنگ
مي شدم رو به تو مي كردم و مي گفتم خدايا !منو بغل كن و بعد مثل بچه ها در آغوشت جاي مي گرفتم .
اين نامه را براي تو مي نويسم مي نويسم تا بداني كه چقدر دوستت دارم .عزيز من هستي ، تنها مونس دل تنهاي من ولي افسوس كه صدايت را نمي شنوم و فقط من گوينده هستم .
اين نامه را براي تو مي نويسم چرا که دوستت دارم و به كمكت نيازمندم .
 خدايا كمكم كن تا  اين مراحل سخت زندگي را پشت سر بگذارم و به آسايش و آرامش زماني كه دركنار تو است برسم .
اي خدا آخه اين چه زندگي هست كه من نمي توانم براي تو بلند بلند گريه كنم و اسمت را فرياد بزنم اي خداي من دوستت دارم خيلي زياد.. خيلي ز ياد. دستانم را بگير كه به كمكت نيازمند هستم و تهي از همه چيز و همه كس و تنهاي تنها ..............
امشب چشمانم براي تو و تنهائي خود مي گريند بيا به مهماني دلم كه امشب مثل همه شبهاي ديگر دلم تنهاي ، تنهاست و مهماني ندارد .
چه مهماني عزيزتر از تو ، اي عزيز ماندگار ، اي همه هستي من ، اي وجود من ..................
نمي دانم زماني كه مراخلق كردي از وجود خود زياد در وجود من از نفس خود دميدي كه من اينگونه شدم و تنها ماندم ، نمي دانم شايد از قصد اينكار را كردي كه من تو را ر وز هزاران بار صدا بزنم اي خدا ...............
من صدايت مي زنم ولي تو كجائي هستي ، نزديكي هستي ولي نيستي .
خدايا دوستت دارم خيلي زياد
منو فراموش نكن


کلمات هم دگر در نوشتن دردهایم یاریم نمی کنند!

(یوسف فلاح)

 

           



نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386 ساعت 10:16 توسط متین
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


تست شیرینی و شخصیت شما

                                        

 


نوع شيريني که شما دوست دارين راز ها و حقايق بسيار دقيق و ظريف شخصيتتون رو آشکار مي کنه.
کارول بلوم متخصص در اين زمينه و نويسنده کتاب "شيريني ها و شخصيت ها" معتقده  از اونجا که اين شيرينيها از خيلي قبل درست شده اند ريشه در دوران بچگي ما دارند و به همين خاطر براي بيشتر ما شيرينيها يادآور خاطرات خوب و احساساتي زيبا هستنن و علت دوست داشتن يک شيريني خاص فقط دلايل شخصي داره.
پس شيريني مورد علاقه خود را انتخاب کنيد تا راز شخصيت شما را آشکار کنه.

 

 

 


 

بيسکويتهاي کاکائويي کرم دار را مي پسنديد

 

شما سرشار از الهامات و تفکرات تازه هستيد. بهترين طريقي که دوست داريد شيريني مورد علاقه خود را بخوريد کدام است؟ آن را به دو قسمت تقسيم کنيد؟ کرم آنرا جدا کنيد و بخوريد؟ آن را در ليوان شير خيس کرده بخوريد؟ به هر روشي که بيسکويتهاي کاکائويي مورد علاقه تان را نوش جان مي کنيد از آن لذت خواهيد برد. اين شيرينيها بيش از اينکه به خاطر مزه خوبشان معروف باشند به خاطر تفکرات نويني که شما پيرو آن هستيد و از آن لذت مي بريد معروفند. "بلوم" اعتقاد دارد : چنانچه شما عاشق اين بيسکويتها هستيد يک هنرمند با تصورات جالب مي باشيد که اين تصورات و ذهنيات لحظه اي شما را ترک نمي کنند شما مسلما بارها و بارها از طرف دوستان تشويق مي شويد و مورد توجه قرار مي گيريد. شما مي توانيد ايده هاي خوب خود را فروخته و ثروتمند شويد امتحان کنيد حتما موفق مي شويد.



 

 شيريني هاي ساده بيسکويتي يا ويفري

شما فردي با آگاهي و بينش بسيار و با فراست هستيد. هر چند که اين شيرينيهاي کره اي سنتي، خيلي مدرن و شيک نيستند اما مزه خوب و عالي آنها مي تواند روح زندگي را در شما بيدار کند. "بلوم" معتقد است از آنجايي که شما مي توانيد اين چيزها را در اين شيرينيها ببينيد ميتوانيد اين نکات را در ديگران نيز به همين خوبي ببينيد.
شما قدرتي منحصر به فرد در ديدن و ادراک آن قسمتي از يک شيي يا فرد داريد که ديگران قادر به ديدن آن نيستند. اين امر از شما يک قاضي ويژه شناخت شخصيت مي سازد يک فرد باهوش و تيزبين و خريدار سختگير و جدي شخصي که نمي توان به او دروغ گفت.



  

 

شيريني هاي کشمشي و گردويي با طعم دارچين

شما يک ماجراجوي واقعي هستيد. افرادي که عاشق مزه ها و طعمهاي نامعمول و در عين حال خوب هستند هيچگاه از امتحان کردن يک مزه خاص نمي هراسند و شايد به همين خاطر تن به ريسکهاي واقعي در زندگي مي دهند کودکان عاشق شما هستند چرا که شما هميشه در صدر جدول براي انجام يک کار خطرناک هستيد و بزرگسالان هم شما را دوست دارند زيرا زمانيکه با شما هستند آنها را زير باراني از خاطرات ماجراجويي و رفتارهاي منحصر به فرد قرار مي دهيد که باعث به وجود آمدن احساس عالي در آنها مي شود.



  

 شيريني هاي خانگي با طعم کاکائو، نارگيل،...

شما بسيار مهربان رئوف و گاهي ساده لوح هستيد. اين شيريني هاي ساده و در عين حال خوشمزه شما را به ياد روزهاي خوب گذشته مي اندازد و به خاطر همين است که شما عاشق آن هستيد شما به ياد گذشته ها بسيار دلتنگ مي شويد و هر لحظه از خاطرات خود را در حد توان ثبت مي کنيد ارزش هر لحظه گذشته براي شما برابر با يک موفقيت کاري است از آلبوم عکس تا نخستين نقاشي شما تاريخچه يک فاميل را با خود به يدک مي کشيد. آيا در گذشته خود گرفتار شده ايد؟ به هيچ وجه شما با تمام توان و انرژي خود در حال زندگي مي کنيد و در هر لحظه در حال بازسازي خاطرات گذشته و يا ساختن خاظراتي نوين با دوستان و آشنايان خود هستيد.

 

 



شيريني هاي مربايي(انجير، آلبالو،...)

 
شما مصمم و با اراده هستيد. افرادي که عاشق اين نوع شيريني هستندبسيار تمايل دارند بزرگسالاني مسوول و مسووليت پذير باشند يک مدير استثنايي که به خانه نرسيده صورتحسابها و نامه ها را رسيدگي مي کند . آماده شدن براي آينده و حوادث غير منتظره تمام تلاش و انرژي شما را مي گيرد اما فراموش نکنيد در ازاي کار سختي که انجام مي دهيد سرمايه لازم را نيز براي زندگي آينده خود پس انداز کنيد تلاش شما بايد نتيجه مثبتي داشته باشد و بهترين راه انعکاس آن در زندگي فرزندانتان مي باشد . مزه شيرين اين شيريني هميشه روياي شيرين يک زندگي راحت را براي شما تداعي مي کند

 

 

شیرین زندگی کنید !



نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386 ساعت 14:34 توسط متین
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


This Template designed by Atelobatel , Copyright © 2007 all rights reserved