|
|
مهربانم ! اي خوب ! دستانم بي حس مانده..سر انگشتانم لربريز از حرف ها و حرفا يند..ولي چگونه بنويسم ؟ خدايا ! اي مهربان هميشگي ! اي لطيف بر بندگانت ! دوستت مي دارم. چرا كه تو هميشه مرا براي خودم خواستي...هرچند بود لحظاتي كه تو را تنها براي خواسته هاي پوچ دنيايي ام خواسته بودم..تو را چه نياز به من ؟! ليكن انقدر مهربان و بخشنده اي كه مي داني من جز تو كه دارم ؟..چرا كه از آغاز نبوده ام و تو هستي ام بخشيدي..پروراندي و اكنون نيز جانم در دست توست ! و باز اين من هستم كه روي مي گردانم ! تو دعوت مي كني و من اجابت نمي كنم ! گويي من بر تو حق منتي دارم و نه تو بر من ! پروردگارم ! دوست داشتني ترين محبوب ! تو ميدانستي عجز و نياز ما را .آنقدر به يادمان بودي كه ما را هر روز فراخواندي به ديدارت ،به هم كلامي با تو ! من چه سخن مي گويم ؟ مرا به اين مقام حقير و فقر چه به هم كلامي با آفريدگار جهانيان ؟! واي بر من ! و من چگونه به نماز مي ايستم ؟ و بار دگر اين تو هستي كه مي گويي : وقتي به نماز مي ايستي ، گويي تنها تو را در عالم دارم ... و من ؟! گويي همه را دارم جز او ...ما را چه شده است..؟؟شايد مشكل از فهم و درك ماست كه شايد ناقص خلق شده است...ولي نه ، تاريخ را كه ورق مي زنم مي بينم مردان و زناني بودند كه از خوف عظمتش ، رنگ رخسارشان به سفيدي ميزدست ! يا رب يا رب يا رب ! من را چه شدست ؟! تو مهماني مي دهي و من را ، به مهماني ات ، دعوت ، مي كني ؟؟!! واي چه سخن مي گويم ؟ من را چه به نشستن بر سر سفره ات ؟! مني كه شمار نافرمانيت از دستم رفته است...مني را كه قلبم پر از عشق به محبوب هاي پوچ است و فكرم در انديشه ي خيال هاي باطل ! و تو مي دانستي و من شرم نكردم ! مهربانترين مهربانان ! تو را چه نياز به بخشش بندگان در شب نزول ملائكه و روح ؟! جز آنكه چهره مان از گناه سياه شده بود...تو ميدانستي و منت نهادي و شب قدر برايمان مقدر كردي ! چرا كه چهره مان را دوست داري سفيد و نوراني ببيني ! چرا كه دوستمان داري بيش از هر كس..و به فكر دنيايي باقيمان هستي بيش از خودمان ! انسان به كجا سير مي كند ؟! ماهي تشنه ! عطشان به دنبال چه آبي مي گردي و اقيانوس را رها كرده اي؟ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 ساعت 22:29 توسط متین
نمی
دونم خواب بودم یا بیدار نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387 ساعت 19:56 توسط متین
تنبلهاي عزيز توجه فرمايند دستورالعملهاي جديد رسيد !
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387 ساعت 10:20 توسط متین
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387 ساعت 18:38 توسط متین اعتراضات رسمی یک نی نی چهارده ماهه !!! آقای پدر! در کمال احترام خواهشمندم اینقدر لب و لوچه ی غیر پاستوریزه ، و سار و سیبیل سیخ سیخی آهار نشدتون را به سر و صورت حساس من نمالید !
خانوم مادر! جیغ زدن شما هنگام شناسایی اجسام داخل خانه توسط حس چشایی من، نه تنها کمکی به رشد فکری من نمی کنه، بلکه برای شیر شما هم مضر است!!! لازم به ذکر است که سوسک هم یکی از اجسام داخل خانه محسوب می شود!
پدر محترم! هنگام دستچین کردن میوه، از دادن من به بغل اصغر آقای سبزی فروش خودداری نمایید. چشمهای تلسکوپی، گوشهای ماهواره ای و سیبیلهای دم الاغی اش مرا به یاد قرضهای شما می اندازد! مخصوصاً وقتی که چشمهای خود را گشاد کرده، و با تکان دادن سر و لبهایش " بول بول بول بول" می کند! زهرمار، درد، مرض، کوفت! الهی کف شامپو بره تو چشت! شب بخوابی خواب بد ببینی! جیش کنی تو شلوارت!
مادر محترم! شصت پا وسیله ای است شخصی، که اختیارش رو دارم! لطفاً هرگاه سعی در خوردن شصت پای شما نمودم، گیر بدهید! آقای پدر! هنگام دعوا با خانوم مادر، به جای پرت کردن قابلمه و ماهی تابه به روی زمین، از چینی های توی کابینت استفاده نمایید! اکشن بودن دعوا به همین چیزاست!
خانوم مادر! از مصرف هله هوله ی زیاد پرهیز نمایید! این عمل نه تنها برای سلامتی شما خوب نیست، بلکه موجب می شود که شیرتان بوی" بچه سوسک مرده" بدهد. آقای پدر! کودکان توانایی کافی برای حفظ جیش خود ندارند و این توانایی هنگامی که شما شکم مرا "پووووووف" می کنید به حداقل می رسد! الان بگم که بعد شرمنده تون نشم!
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 ساعت 11:57 توسط متین
رود از ابتدا تا انتها افتادگی و فروتنی را
تجربه می کند و همين است که
درنهايت به مهمانی آسمان دعوت میشود. رودها در مواجهه با موانع به آرامی آن را دور می
زنند و به راه خودادامه می دهند.. پويائی رود ، ازجريان داشتن آن است . رود ها هم ، وقتی به مانعی می رسند فرياد می کشند ،
ولی خيلی زود خودراپيدا می کند. هيچ جوی آبی حقير نيست ، زيرا مادری چون باران
دارد. رود ها
در مسير خود با همه چيز پيوند میخورند ،ولی، در نهايت روشن و شفاف
به آسمان می پيوندند . رود ها برای آنکه زلال شوند، گاهی در سخت ترين
لايه های زمين رياضت می کشند. رود ها باآرامش خويش حتی سنگ ها را صيقل می دهند.
نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387 ساعت 17:40 توسط متین
انسان
چه زود خاطراتش را به ازای بزرگ شدن از یاد می برد ! ! هیچ یادت می آید ؟
تو در صف مخلوقات ایستاده بودی و قلب کوچکت می تپید که او تو را برای خود
برگزیند... چشم
هایت را بستی و آرزو کردی که او دست بر
شانه ات زند تا تو بنده او باشی... شاید
به یاد نیاوری که او تو را برای خود برگزید .... او
تو را به قیمت زندگیت از خاک خرید... و
تو بنده حلقه به گوش خدایت شدی... ای
انسان ! هیچ یادت هست که تو از برای او بودی؟...او بود که به تو اجازه زیستن داد ؟و
تو فرمانبردن را تنها از او جایز می دانستی و نه هیچ کس دیگر....چراکه تو ازآن او
بودی... به
یاد بیاور...به یاد بیاور ای انسان !
مولایت تو را بر تمام بندگان حلقه به گوش دیگرش برتری داد...مولایت به آنان فرمان
سجده به تو داد...تو هیچ کم نداشتی ای انسان... اما
افسوس که تو زیاده خواه بودی... لابد
یادت نمی آید آن روز را که مولایت حلقه از گوشت باز کرد و به تو اجازه آزادگی
داد...با تمام اختیاراتت...و از تو پیمان گرفت : از یاد مبر که بنده ی حلقه به
گوش من بودی...از یاد مبر که تنها فرمان بردن را از من جایز می شمردی...از یاد
مبر... لابد
نمی خواهی به یاد بیاوری که تو از صمیم قلب سوگند خوردی از یاد نمی بریش...و
تنها از او فرمان خواهی برد... آری...لابد
نمی خواهی به یاد بیاوری...چراکه آنروز آنقدر حریص دیدار دنیای کوچک اطرافت بودی
که نمی فهمیدی چه امانت بزرگی را بر دوش می کشی...ای کاش آنقدر جهالت به خرج نمی
دادی ! ای
انسان پیمان شکن ! تو
به یاد داری قدم نهادن به دنیا را... تو
به یاد داری دل سپردن به رنگ هایش را... تو
به یاد داری آرام گرفتن به نعمت هایش را و سرگرم شدن به شگفتی هایش را... آنقدر
عادت کردی و آرام گرفتی و سرگرم شدی که از یاد بردی مولایت را... از
یاد بردی او بود که به تو اجازه آزمودن
دنیای اطرافت را داد... و از یاد بردی پیمانت را....سوگندت
را... و از یاد بردی حریمش را...و فرمان بردن
از دیگری را جایز شمردی ! و
دل سپردن به غیر او را عشق نامیدی.... و
هرگز جای خالی حلقه ای را در سوراخ گوش ات احساس نکردی ! و
همه را در جای جای قلب کوچکت...همانی که می تپید به خاطر خدایت...جای دادی و جایی
، حتی در آن گوشه کنارها برای کسی که اجازه تپیدنش داد ، ندادی... ای
کاش انسان خاطراتش را به ازای بزرگ شدن از یاد نمی برد ! و چه بسیار کم اند آن بندگان حقیقی که باز به گوش هایشان ، حلقه بندگی مولایشان را آویختند !
نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387 ساعت 12:17 توسط متین
به كه بايد دل بست؟ دست گرمي كه زمهر ـ
![]() نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 ساعت 11:39 توسط متین پسری که نمی دانست پژواک چیست٬ در دره ای فریاد کشید: "چه کسی آنجاست؟" و انعکاس صدا به سوی او بازگشت: "چه کسی آنجاست؟" کودک نمی توانست صاحب صدا را ببیند، از او پرسید: "شما که هستید؟" و صدا بار دیگر به سویش برگشت: "شما که هستید؟" پسرک گمان کرد کسی سر به سرش می گذارد، پس فریاد زد: "نمی خواهی بس کنی؟" و بازتاب صدا تکرار کرد: "نمی خواهی بس کنی؟" پسرک که خشمگین شده بود، در حالی که هوار میکشید، ناسزایی نثار آن ناشناس کرد که باز هم به خودش بازگشت. در اینجا مادرش به او توضیح داد که هیچ کس قصد آزار او را ندارد، بلکه این بازتاب صدای خودش است که به سویش باز میگردد. پسر بچه اینبار فریاد زد: "دوستت دارم!" انعکاس صدایش برگشت: "دوستت دارم!" پسرک فریاد کشید: "تو خیلی خوبی!" این بار عبارت تحسین آمیز پسرک نیز به سوی خودش بازگشت و او بسیار خوشحال شد. در حقیقت هر چه به دنیا بدهیم، به سوی خودمان باز میگردد. پس بیایید عشق، مهربانی، یاری، همدردی و خدمات خود را نثار همگان کنیم، تا چون برج فانوس دریایی در بحبوحه امواج توفانی زندگی، محکم و استوار بر جا بمانیم. نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387 ساعت 16:42 توسط متین
باز امشب چشم به آسمان دوخته ام ٬
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387 ساعت 10:45 توسط متین
خانه ام بی آتش ، دست هایم بی حس و نگاهم نگران ... می توانی تو بیا ، سر این قصه بگیر و بنویس این قلم ، این کاغذ ، این همه مورد خوب !!! راستش می دانی ؟ طاقت کاغذ من طاق شده ، پیکر نازک تنها قلمم ، زیر آوار دروغ خرد شده !!! می توانی تو بیا ، سر این قصه بگیر و بنویس ... می توانی تو از این وحشی طوفان بنویس ، طاقتش را داری که ببینی هر روز ، زیر رگبار نگاهی هرزه صد شقایق زخمی و هزار نیلوفر ٬ بی صدا می میرد ؟!!! اگر اینگونه ای آری بنویس ، من دگـر خسته شـدم ... باز تا کی به دروغ بنویسم : " آری می شود زیبا دید !! می شود آبی ماند !!! " گل پرپر شده را زیبایی ست ؟! رنگ نیرنگ آبی ست ؟! می توانی تو بیا ، این قلم ، این کاغذ ... بنشین گوشه ی دنجی و از این شب بنویس !! قسمت می دهم امّا به قلم ، آنچه می بینی و دیدم بنویس از خدا ، از قفس خالی عشق ، از چراگاه هوس ، از خیانت ، از شرک ، از شهامت بنویس !!! بنویس از کمر بـیـد شکـسته ، آری از سکـوت شب و یک پنجره ی ساکـت و بـسته ، از من " آنکـه اینگـونه به امّـید سبب ساز نـشـسته " از خود ... هـر چه می خواهی از این صحنه به تصویر بکـش
جرأتش را داری کـه بـبـینی قلمت می شکـند ؟ کاغـذت می سوزد ؟! طاقـتش را داری کـه بـبـینی و نگـویی از حق ؟! گـفـتن واژه ی حق سنگـین است من دگـر خـسته شـدم می توانی تو بیا ، این قـلم ، این کاغـذ این همه مورد خوب ...
نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387 ساعت 19:6 توسط متین
امشب همه چيز رو به راه است
نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387 ساعت 13:2 توسط متین
گفتم: خداي من، دقايقي بود در زندگانيم که هوس مي کردم سر سنگينم را که پر از دغدغهء ديروز بود و هراس فردا بر شانه هاي صبورت بگذارم، آرام برايت بگويم و بگريم، در آن لحظات شانه هاي تو کجا بود؟ گفت: عزيز تر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگي که در تمام لحظات بودنت بر من تکيه کرده بودي، من آني خود را از تو دريغ نکرده ام که تو اينگونه هستي. من همچون عاشقي که به معشوق خويش مي نگرد، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم. گفتم: پس چرا راضي شدي من براي آن همه دلتنگي، اينگونه زار بگريم؟ گفت: عزيزتر از هر چه هست، اشک تنها قطره اي است که قبل از آنکه فرود آيد عروج مي کند، اشکهايت به من رسيد و من يکي يکي بر زنگارهاي روحت ريختم تا باز هم از جنس نور باشي و از حوالي آسمان، چرا که تنها اينگونه مي شود تا هميشه شاد بود. گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگي بود که بر سر راهم گذاشته بودي؟ گفت: بارها صدايت کردم، آرام گفتم از اين راه نرو که به جايي نمي رسي، تو هرگز گوش نکردي و آن سنگ بزرگ فرياد بلند من بود که عزيزتر از هر چه هست، از اين راه نرو که به ناکجا آباد هم نخواهي رسيد. گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتي؟ گفت: روزيت دادم تا صدايم کني، چيزي نگفتي، پناهت دادم تا صدايم کني، چيزي نگفتي، بارها گل برايت فرستادم، کلامي نگفتي، مي خواستم برايم بگويي آخر تو بندهء من بودي چاره اي نبود جز نزول درد که تو تنها اينگونه شد که صدايم کردي. گفتم: پس چرا همان بار اول که صدايت کردم درد را از دلم نراندي؟ گفت: اول بار که گفتي "خدا" آنچنان به شوق آمدم که حيفم آمد بار دگر خداي تو را نشنوم، تو باز گفتي خدا و من مشتاق تر براي شنيدن خدايي ديگر... گفتم: مهربانترين خدا ! دوست دارمت ... گفت: عزيز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت ... خدايا به خاطر همه عناياتي که به من داري ازت ممنونم. تو تمام لحظه هاي نيازم فقط خواستمت. ولي تو منو واسه هميشه ميخواي . توي اين لحظه هاي ترديد و تنهايي تنهام نذار. قدرت خواستن و رسيدن عطا کن به اين وجود ناتوان و کمکم کن تا من بر زمان حكم برانم، نه آنكه گوش به فرمان آهنگ ايام باشم ...کمکم کن تا پيش از آنكه مرا بفهمند به سوي دركشان گامها بردارم...
نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 ساعت 22:17 توسط متین تجلی صبح در زندگی من ******************************* صبح که از خواب بیدار می شوید به اولین چیزی که فکر میکنید چیست؟ اگر روزتان را با نگرانی ،کج خلقی ،افسردگی شروع کنید آهنگ ان روز را ناموزون خواهید نواخت.
تا انتهای آن روز گوئیا از دنده چپ بلند شده اید و همه آن روز را خراب کرده اید یک آن تصور ،همه روزتان را خراب خواهد کرد اما اگر به آرامش و خوشحالی از رختخواب جدا شوید ،اهنگ ان روز را مورزون و ان روز را نیز تا به انتها با موفقیت سپری خواهید کرد وقتی ازخواب بیدار می شوید با خوشحالی بگویئد سلام
سلام خدا ،صبح قشنگت بخیر خدا،ممنونم که یه روز زیبای دیگه رو به من هدیه کردی ازت متشکرم خدا راستی خدا تو خوبی؟ من؟ عالی ام ،عالی، خوب شاد سرحال سرشار از انرژی
اخه خوب چون تو خدای منی چطور میتونم بی روح باشم و سرد؟ اسمون؟ وای چقدر زیباست .ابیه با کمی ابر خوب طبیعیه سلام گنجشکها سلای اقای همسایه سلام دختر کوچلویی که سبد دسته
وای سلام مورچه کوچلو صبحت بخیر همه اینهایک مثال بود برای اینکه تو صبحت را اینگونه اغاز کنی اری از همان اول و ابتدای روز اینگونه اغاز کن خواهی دید که تا اخر شب سرشار از انرژی خواهی بود وقتی بیدار شدی بعد شستشن صورت ابتدا یک لیوان را با اشتها نوش جان کن و فرض کن از همان اول صبح اب حیات و شادابی را نوشیده ای و هر کسی حالت را جویا شد بگو خیلی خوبم عالی ام حتی اگر بیمار باشی باز هم بگو هنگامی که بر زبان جاری می کنی گوش می شنود و به مغز پیام ارسال میکند که حالش عالی است و خودبخود سیستم عصبی بدنت این خبر را دریافت میکنن و خو دبخود حالت عالی خواهد شد امتحان کن
و نکته جالبتر اینکه وقتی میگوئی عالی هستم خیلی خوبم انرژی بسیار زیادی را به دوستت می بخشی و او را شاداب میکنی او از شادابی تو شاداب شده و این با فضیلت ترین اعمال است بخشیدن شادابی به دوستان
کسب فضیلت فقط به نماز و روزه و مستجبات و واجبات نیست نشاندن لبخندی بر روی لبان دوست،از بزرگترین فضائل است از فردا که هر صبح بیدار می شوم به همه صبح بخیر خواهم گفت به اسمان و زمین و هر انچه که در ان است به همه موجودات، جمادات ،انسان و حیوان همه و همه.......... و هر کسی حالم را جویا شد خواهم گفت که بسیار عالی هستم و اسمان دلم نیز ابی و
روشن به رنگ خدا
کسی که دلش تاریک است چگونه میتواند راهنمای دیگران باشد و به دیگران درس دهد؟ کسی که اسمان دلش ابریست چگونه مدعی زندگی و دادن ارامش به دیگران است بیاید دلهایما ن را صاف کنیم اگر معتقدیم که جایگاه خداوند در دلهای ماست
و او از رگ گردن به ما نزدیکتر است خجالت بکشیم که خدا را در سرایی تاریک جای دهیم چرا که همیشه بهترین جاها و روشنترین منزلها را برای مهمانان اماده میکنیم او که خداست؟ چگونه در دلی افسرده و تاریک و ابری جایش دهیم؟ چگونه؟ اگر اینگونه بیندیشم که در دلم مهمانی حضور دارد، حتی اگر کوهی از غم هم داشته باشی یک ان دلت روشن وابی و زلال میشود در مقابل تابش افتاب سایه هم می گریزد سایه را یارای مقاومت نیست او آفتاب است او نور است وقتی بیاید تاریکی می رود یا لاف نرنیم که خدا در دلمان است یا اگر معتقدیم باید دلی شاد ،ابی ،زلال،داشته باشیم حتی اگر تظاهر هم کنیم کم کم دل، صافی خود را بدست میاورد همت کنیم بنام خداوند......... دریا دل باشیم و اسمانی
نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 ساعت 18:16 توسط متین
باز کن پنجره ها را که نسیم روز میلاد اقاقی ها را جشن میگیرد و بهار روی هر شاخه کنار هر برگ شمع روشن کرده ست.
همه چلچله ها برگشتند و طراوت را فریاد زدند کوچه یکپارچه آواز شده ست و درخت گیلاس هدیه جشن اقاقی ها را گل به دامن کرده ست.
باز کن پنجره ها را ای دوست هیچ یادت هست که زمین را عطشی وحشی سوخت؟ برگ ها پژمردند؟ تشنگی با جگر خاک چه کرد؟ هیچ یادت هست؟ توی تاریکی شب های بلند سیلی سرما با با تاک چه کرد؟ با سر و سینه گل های سپید نیمه شب باد غضبناک چه کرد؟ هیچ یادت هست؟
حالیا معجزه باران را باور کن و سخاوت را در چشم جمنزار ببین و محبت را در روح نسیم که در این کوچه تنگ با همین دست تهی روز میلاد اقاقی ها را جشن میگیرد !
خاک جان یافته است تو چرا سنگ شدی؟ نو چرا این همه دلتنگ شدی؟ باز کن پنجره ها را وبهاران را باور کن...
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 ساعت 20:57 توسط متین شاید در زندگی برای هر کدام از ما موقعیت های فراوانی پیش آمده باشدکه از آن به سعادت و خوشی و لذت یاد می کنیم و حتی خاطرات آن لحظه ها برایمان شادی آور و دوست داشتنی است . اما در دفتر خاطراتم و در حافظه ذهنی و احساسی ام هیچ لذت و سرخوشی برایم بالاتر از یادآوری این حقیقت نیست که خدای من زنده است . از زمانیکه این حقیقت وارد زندگی و فهم من شد به کلی دیدگاه ، خواسته ها و هدف زندگیم زیر و رو شده است . وقتی بدانی که بزرگترین نیروی هستی ، مهربانترین دوست ، تواناترین و زیباترین و دوست داشتنی ترین معشوق هستی ؛ حقیقتاً حضور دارد و در همه لحظه ها بدون مزاحمت هیچ دربان و حاجبی می توان او را ملاقات کرد و عاشقانه سر بر پایش گذاشت نیاز ها را بر او عرضه کرد و دست مهربان و نوازشگرش را هر لحظه بر روح و جان و قلب خود احساس کرد چنان سرمستی و سرخوشی بی نهایتی وجودت را فرا می گیرد که دیگر خوشی های زودگذر رنگ می بازند و تنها می توان آنها را فراز و فرودی از روند زندگی دانست . کسی که از سرچشمه ای زلال و گوارا میتواند جانش را پرطراوت کند دیگر گل آلوده های هر روزه سیرابش نمی نماید . و دیگر نگاهش به وسعت بی نهایت او خیره مانده است . اگر زیباترین منظر چشم انداز باشد به کدام حجت می توان نگاه را به جانب دیگر چرخاند و از لذت دیدار بی نصیب ماند . اما خصوصیات خدای زنده چیست ؟ او می بیند ، می شنود ، فعال است ، پاسخ می دهد، محبت می کند ، تعلیم می دهد ، سخن می گوید ، هدایت می کند . او تنها در آن دور دستها ،در افسانه ها ، در خیالات و اوهام و در ورای آسمانها نیست . او حضور دارد و حضورش حتی در زمین خاکی ما لمس می شود . در شهر ما ، در کوچه های ما ، در خانه های ما و در قلبهای ما حضور دارد و این حضور یک بودنِ فعال است بودنی که اگر آن را ببینیم بالاترین لذت هاست برترین سعادتهاست و با هیچ سروری قابل قیاس نیست . همینکه بدانی او نیاز هایت را می داند ، به درد دلهایت به راستی و حقیقتا اگر او را بخوانی گوش می دهد . و برتر از همه اینکه سخن می گوید و پاسخ می دهد دیگر خواسته و آرزویی جز او نمی ماند . زیبا ، مهربان ، دوست داشتنی و عاشق ، با محبت با گذشت ، بینا ، شنوا و ... تا بحال به خدای زنده فکر کرده بودید ؟ آیاخدای شما زنده است ؟
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386 ساعت 15:35 توسط متین می نشینم زیر درخت مدرسه
روی برگهایی که زیر درخت ریخته شده می نویسم
*خزان*
خ: خدایا
ز: زندگیمو
ا: ازم
ن: نگیر
اشکهای حلقه زده در چشمانم دیگر مجالی برای ماندن پیدا نمی کنند
اولین قطره که بر گونه هایم می نشیند
دوست داشتن تو را فریاد می زند
آرام با دستهایم اشک را بر می دارم
و آن را در آغوشم می فشارم
چشمهایم را می بندم
روز های بد و خوب در ذهنم طلاقی پیدا می کند
حرفهایی که هیچگاه به حقیقت نپیوست
آرزوهایی که محال بود
و شبهایی که بعد از تو بر سر سجاده عشق می نشستم و هزاران قطره مثل همین قطره اشک
که در آغوشم هست از چشمانم سرازیر می شد.
آری...
من تمام این مدت را با یاد تو زیر درخت مدرسه می گذراندم
که ناگهان خود را در دفتر مدرسه یافتم
دستهایم را باز کردم تا آن قطره اشک را نشان دهم
که ثابت کنم عاشقم و بی جا زیر درخت ننشستم که ناگهان
به جای قطره اشک خودکار را در آغوشم یافتم
و همزمان مدیر مدرسه فریاد زد:
تعهد نامه را امضاء کن نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 ساعت 16:53 توسط متین ( علی شریعتی) هر کسی دوتاست . و با نبودن چگونه توانستن بود ؟ و سرمایه ی هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد ...
و خدا تنها بود .
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 ساعت 17:52 توسط متین
خدایا ..دوست داشتنی ترین طعم زندگیم برای تو مینویسم تویی که تمام ذهنم را با یادت آغشته کرده ای ؟ یاد تو آسودگی ست و آرامشی که مرا در یاد تو تسخیر می کند . میدانی ! کاش میشد همیشه زیر بارانی که در دلم می بارد قدم بزنی و من فرصتی یابم تا حضورت را مرور کنم . اینجا پر از تکرار نام توست ....انگار اشیاء نام تو را زمزمه میکنند . کاش میتوانستم صراحتم را در صداقت عجین کنم و بگویم دلم برایت تنگ است . عزیز غزلهای نوشته ام خودت بگو ...... تویی که سوژه و هدف زندگی ام شدی .....چه بنویسم در این غروب بد رنگ ...... بی تو ؟؟؟؟ تو اولین و تنها کسی بودی که انگشتان احساسم را لمس کردی و بوسیدی عزیزم :مرا به تنهایی نسپار ... پست برای خدا نوشته شده در جمعه پنجم بهمن 1386 ساعت 11:57 توسط متین
شخصی سر کلاس ریاضی خوابش برد. زنگ را زدند بیدار شد و با عجله دو مسئله را که روی تخته سیاه نوشته شده بود یادداشت کرد و با این باور که استاد آنرا به عنوان تکلیف منزل داده است به منزل برد و تمام آنروز و آن شب برای حل کردن آنها فکر کرد. هیچیک را نتوانست حل کند. اما طی هفته دست از کوشش برنداشت. سرانجام یکی از آنها را حل و به کلاس آورد. استاد به کلی مبهوت شد زیرا آندو را به عنوان دو نمونه ازمسایل غیر قابل حل ریاضی داده بود
در یک باشگاه بدنسازی پس از اضافه کردن 5 کیلوگرم به رکورد قبلی ورزشکاری از وی خواستند که رکورد جدیدی برای خود ثبت کند. اما او موفق به این کار نشد. پس از او خواستند وزنه ای که 5 کیلوگرم از رکوردش کمتر است را امتحان کند. این دفعه او براحتی وزنه را بلند کرد. این مسئله برای ورزشکار جوان و دوستانش امری کاملا طبیعی به نظر می رسید اما برای طراحان این آزمایش جالب و هیجان انگیز بود. چرا که آنها اطلاعات غلط به وزنه بردار داده بودند. او در مرحله اول از عهده بلند کردن وزنه ای برنیامده بود که در واقع 5 کیلوگرم از رکوردش کمتر بود و در حرکت دوم ناخودآگاه موفق به بهبود رکوردش به میزان 5 کیلوگرم شده بود. او در حالی و با این باور وزنه را بلند کرده بود که خود را قادر به انجام آن می دانست. ...هر فردی خود را ارزیابی میکند و این برآورد مشخص خواهد ساخت که او چه خواهد شد. شما نمی توانید بیش از آن چیزی بشوید که باور دارید هستید .اما بیش از آنچه باور دارید می توانید انجام دهید ( حالا توجهتون رو به یه داستان واقعی دیگه جلب میکنم) ماهی کوچیکه تنها غذای ماهی بزرگه بود و دانشمند به اون غذای دیگه ای نمی داد... او برای خوردن ماهی کوچیکه بارها و بارها به طرفش حمله می کرد، اما هر بار به یه دیوار نامرئی می خورد. همون دیوار شیشه ای که اونو از غذای مورد علاقش جدا می کرد . بالا خره بعد از مدتی از حمله به ماهی کوچیک منصرف شد. او باور کرده بود که رفتن به اون طرف اکواریوم و خوردن ماهی کوچیکه کار غیر ممکنیه . دانشمند شیشه ی وسط رو برداشت و راه ماهی بزرگه رو باز کرد اما ماهی بزرگه هرگز به سمت ماهی کوچیکه حمله نکرد. اون هرگز قدم به سمت دیگر اکواریوم نگذاشت . میدانید چرا؟ اون دیوار شیشه ای دیگه وجود نداشت، اما ماهی بزرگه تو ذهنش یه دیوار شیشه ای ساخته بود. یه دیوار که شکستنش از شکستن هر دیوار واقعی سخت تر بود . اون دیوار باور خودش بود. باورش به محدودیت. باورش به وجود دیوار. باورش به ناتوانی . ما هم اگه خوب تو اعتقادات خودمون جستجو کنیم، کلی دیوار شیشه ای پیدا می کنیم که نتیجه ی مشاهدات و تجربیاتمونه و خیلی هاشون هم اون بیرون نیستن و فقط تو ذهن خود ما وجود دارند...
نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386 ساعت 12:30 توسط متین جغدی روی كنگرههای قدیمی دنیا نشسته بود. زندگی را تماشا میكرد. رفتن و رد پای آن را. و آدمهایی را میدید كه به سنگ و ستون، به در و دیوار دل میبندند. جغد اما میدانست كه سنگها ترك میخورند، ستونها فرو میریزند، درهامیشكنند و دیوارها خراب میشوند. او بارها و بارها تاجهای شكسته، غرورهای تكه پاره شده را لابهلای خاكروبههای قصر دنیا دیده بود. او همیشه آوازهایی درباره دنیا وناپایداریاش میخواند؛ و فكر میكرد شاید پردههای ضخیم دل آدمها، با ا ین آواز كمی بلرزد. روزی كبوتری از آن حوالی رد میشد، آواز جغد را كه شنید، گفت:« بهتر است سكوت كنی و آواز نخوانی. آدمها آوازت را دوست ندارند.غمگینشان میكنی. دوستت ندارند. میگویند بدبینی و بدشگون و جز خبر بد، چیزی نداری.»
قلب جغد پیرشكست و دیگر آواز نخواند.
سكوت او آسمان را افسرده كرد. آن وقت خدا به جغد گفت: آوازخوان كنگرههای خاكی من!
پس چرا دیگر آواز نمیخوانی؟ دل آسمانم گرفته است.
جغد گفت: خدایا! آدمهایت مرا و آوازهایم را دوست ندارند.
خدا گفت: آوازهای تو بوی دل كندن میدهد و آدمها عاشق دل بستناند. دل بستن به هر چیز كوچك و هر چیز بزرگ. تو مرغ تماشاو اندیشهای! و آن كه میبیند و میاندیشد، به هیچ چیز دل نمیبندد؛
دل نبستن سختترین و قشنگترین كار دنیاست. اما تو بخوان و همیشه بخوان كه آواز تو حقیقت است و طعم حقیقت تلخ
جغد به خاطر خدا باز هم بر كنگرههای دنیا میخواند.
و آن كس كه میفهمد، میداند
آواز او پیغام خداست كه میگوید: آن چه نپاید، دلبستگی را نشاید.
![]() نوشته شده در یکشنبه شانزدهم دی 1386 ساعت 20:0 توسط متین زیر گنبد کبود جز من و خدا کسی نبود روزگار رو به راه بود هیچ چیز نه سفید و نه سیاه بود با وجود این مثل اینکه چیزی اشتباه بود زیر گنبد کبود بازی خدا نیمه کاره مانده بود واژه ای نبود و هیچ کس شعری از خدا نخوانده بود تا که او مرا برای بازی خودش انتخاب کرد توی گوش من یواش گفت: «تو دعای کوچک منی» بعد هم مرا مستجاب کرد ... پرده ها کنار رفت خود به خود با شروع بازی خدا عشق افتتاح شد سال هاست اسم بازی من و خدا زندگی ست هیچ چیز مثل بازی قشنگ ما عجیب نیست بازیی که ساده است و سخت مثل بازی بهار با درخت با خدا طرف شدن کار مشکلیست زندگی بازی خدا و یک عروسک گلی ست.
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386 ساعت 13:8 توسط متین خدای مهربان من...می خواهم که دوباره با تو درد دل کنم.با تو که از همان اول میدانستی آخر سراغ تو خواهم آمد....اما...قبل از آن ٬ مهربانم ! مرا ببخش که تو را فراموش کردم و خواستم که مرحمی دیگر برای دردهایم پیدا کنم... ای زیبای من...ای که تنها هستی ولی دوست نداری که هیچ یک از بندگانت تنها باشند...! معبود من ! مهربان مهربان مهربان من...ای که همیشه کج فهمی ها و فراموش کردن هایم را می بخشی...امروز اشتباهم را یافتم...هیچ جا جز حریم خودت ٬ نمی توان مرحمی پیدا کرد... پس بیا و مرا در آغوشت بگیر که دلم برای آغوش گرمت تنگ است...می خواهم تا می توانم در آغوش معبود مهربانم ٬ اشک بریزم...و می دانم که چه خریدار خوبی برای اشک هایم هستی...پس می گویم از تمام دردهایم...تمام دل شکستگیهایم...ای معبود وصف نشدنی من...دوباره می گویم که تو را از هر کس دیگری ٬بیشتر دوست میدارم...
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386 ساعت 16:19 توسط متین
خدایا ! زیباترینم ! چه غمناک آفریدی زندگی ها را ... خداوندا ! معبود من! چه استادانه آفریدی عشق را ... اما افسوس ! ... به کدامین دلیل عشق را اینگونه آفریدی که کسی را تا مرز پرستش دوست میدارم ٬ کس دیگری را دوست میدارد و دیگری کسی دیگر را ! و با این حال٬چقدر همه تنهاییم... نوشته شده در چهارشنبه دوم آبان 1386 ساعت 19:35 توسط متین
امروز بيش از پيش دلم هوايش را كرده است .خدايا چرا هر چه او را صدا مي زنم هر چه مي نويسم خالي نمي شوم ، اي خدا دستانم را بگير و ياريم كن و مرا تنها نگذار . (یوسف فلاح)
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386 ساعت 10:16 توسط متین کارول بلوم متخصص در اين زمينه و نويسنده کتاب "شيريني ها و شخصيت ها" معتقده از اونجا که اين شيرينيها از خيلي قبل درست شده اند ريشه در دوران بچگي ما دارند و به همين خاطر براي بيشتر ما شيرينيها يادآور خاطرات خوب و احساساتي زيبا هستنن و علت دوست داشتن يک شيريني خاص فقط دلايل شخصي داره. پس شيريني مورد علاقه خود را انتخاب کنيد تا راز شخصيت شما را آشکار کنه.
بيسکويتهاي کاکائويي کرم دار را مي پسنديد
شما سرشار از الهامات و تفکرات تازه هستيد. بهترين طريقي که دوست داريد شيريني مورد علاقه خود را بخوريد کدام است؟ آن را به دو قسمت تقسيم کنيد؟ کرم آنرا جدا کنيد و بخوريد؟ آن را در ليوان شير خيس کرده بخوريد؟ به هر روشي که بيسکويتهاي کاکائويي مورد علاقه تان را نوش جان مي کنيد از آن لذت خواهيد برد. اين شيرينيها بيش از اينکه به خاطر مزه خوبشان معروف باشند به خاطر تفکرات نويني که شما پيرو آن هستيد و از آن لذت مي بريد معروفند. "بلوم" اعتقاد دارد : چنانچه شما عاشق اين بيسکويتها هستيد يک هنرمند با تصورات جالب مي باشيد که اين تصورات و ذهنيات لحظه اي شما را ترک نمي کنند شما مسلما بارها و بارها از طرف دوستان تشويق مي شويد و مورد توجه قرار مي گيريد. شما مي توانيد ايده هاي خوب خود را فروخته و ثروتمند شويد امتحان کنيد حتما موفق مي شويد. شيريني هاي ساده بيسکويتي يا ويفري
شيريني هاي کشمشي و گردويي با طعم دارچين شيريني هاي خانگي با طعم کاکائو، نارگيل،...
شیرین زندگی کنید ! نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386 ساعت 14:34 توسط متین |
This Template designed by Atelobatel , Copyright © 2007 all rights reserved