تبليغاتX
احساسش کن...









نی نی !!!

 اعتراضات رسمی یک نی نی چهارده ماهه !!!

 

آقای پدر! در کمال احترام خواهشمندم اینقدر لب و لوچه ی غیر پاستوریزه ، و سار و سیبیل سیخ سیخی آهار نشدتون را به سر و صورت حساس من نمالید !

 

خانوم مادر! جیغ زدن شما هنگام شناسایی اجسام داخل خانه توسط حس چشایی من، نه تنها کمکی به رشد فکری من نمی کنه، بلکه برای  شیر شما هم مضر است!!! لازم به ذکر است که سوسک هم یکی از اجسام داخل خانه محسوب می شود!

 

پدر محترم! هنگام دستچین کردن میوه، از دادن من به بغل اصغر آقای سبزی فروش خودداری نمایید. چشمهای تلسکوپی، گوشهای ماهواره ای و سیبیلهای دم الاغی اش مرا به یاد قرضهای شما می اندازد!

مخصوصاً وقتی که چشمهای خود را گشاد کرده، و با تکان دادن سر و لبهایش " بول بول بول بول" می کند! زهرمار، درد، مرض، کوفت! الهی کف شامپو بره تو چشت! شب بخوابی خواب بد ببینی! جیش کنی تو شلوارت!

 

مادر محترم! شصت پا وسیله ای است شخصی، که اختیارش رو دارم! لطفاً هرگاه سعی در خوردن شصت پای شما نمودم، گیر بدهید!

آقای پدر! هنگام دعوا با خانوم مادر، به جای پرت کردن قابلمه و ماهی تابه به روی زمین، از چینی های توی کابینت استفاده نمایید! اکشن بودن دعوا به همین چیزاست!

 

خانوم مادر! از مصرف هله هوله ی زیاد پرهیز نمایید! این عمل نه تنها برای سلامتی شما خوب نیست، بلکه موجب می شود که شیرتان بوی" بچه سوسک مرده" بدهد.

آقای پدر! کودکان توانایی کافی برای حفظ جیش خود ندارند و این توانایی هنگامی که شما شکم مرا "پووووووف" می کنید به حداقل می رسد! الان بگم که بعد شرمنده تون نشم!

 

                            



نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 ساعت 11:57 توسط متین
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


درسی که باید از رود گرفت


رود از ابتدا تا انتها افتادگی و فروتنی را تجربه می کند و همين است  که درنهايت به مهمانی آسمان دعوت میشود.

 رودها در مواجهه با موانع به آرامی آن را دور می زنند و به راه خودادامه می دهند..

 پويائی رود ، ازجريان داشتن آن است .

رود ها هم ، وقتی به مانعی می رسند فرياد می کشند  ، ولی خيلی زود خودراپيدا می کند.

هيچ جوی آبی حقير نيست ، زيرا مادری چون باران دارد.

 رود ها در مسير خود با همه چيز پيوند میخورند ،ولی، در نهايت روشن و شفاف به آسمان می پيوندند .

رود ها برای آنکه زلال شوند، گاهی در سخت ترين لايه های زمين رياضت می کشند.

رود ها باآرامش خويش حتی سنگ ها را صيقل می دهند.





نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387 ساعت 17:40 توسط متین
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت




انسان چه زود خاطراتش را به ازای بزرگ شدن از یاد می برد ! !

هیچ یادت می آید ؟ تو در صف مخلوقات ایستاده بودی و قلب کوچکت می تپید که او تو را برای خود برگزیند...

چشم هایت را بستی و آرزو کردی که  او دست بر شانه ات زند تا تو بنده او باشی...

شاید به یاد نیاوری که او تو را برای خود برگزید ....

او تو را به قیمت زندگیت از خاک خرید...

و تو بنده حلقه به گوش خدایت شدی...


ای انسان ! هیچ یادت هست که تو از برای او بودی؟...او بود که به تو اجازه زیستن داد ؟و تو فرمانبردن را تنها از او جایز می دانستی و نه هیچ کس دیگر....چراکه تو ازآن او بودی...


به یاد بیاور...به یاد بیاور ای انسان ! مولایت تو را بر تمام بندگان حلقه به گوش دیگرش برتری داد...مولایت به آنان فرمان سجده به تو داد...تو هیچ کم نداشتی ای انسان...


اما افسوس که تو زیاده خواه بودی...


لابد یادت نمی آید آن روز را که مولایت حلقه از گوشت باز کرد و به تو اجازه آزادگی داد...با تمام اختیاراتت...و از تو پیمان گرفت :

از یاد مبر که بنده ی حلقه به گوش من بودی...از یاد مبر که تنها فرمان بردن را از من جایز می شمردی...از یاد مبر...


لابد نمی خواهی به یاد بیاوری که تو از صمیم قلب سوگند خوردی از یاد نمی بریش...و تنها از او فرمان خواهی برد...


آری...لابد نمی خواهی به یاد بیاوری...چراکه آنروز آنقدر حریص دیدار دنیای کوچک اطرافت بودی که نمی فهمیدی چه امانت بزرگی را بر دوش می کشی...ای کاش آنقدر جهالت به خرج نمی دادی !


ای انسان پیمان شکن !

تو به یاد داری قدم نهادن به دنیا را...

تو به یاد داری دل سپردن به رنگ هایش را...

تو به یاد داری آرام گرفتن به نعمت هایش را و سرگرم شدن به شگفتی هایش را...

 


آنقدر عادت کردی و آرام گرفتی و سرگرم شدی که از یاد بردی مولایت را...

از یاد بردی  او بود که به تو اجازه آزمودن دنیای اطرافت را داد...

 

 و از یاد بردی پیمانت را....سوگندت را...

 

و از یاد بردی حریمش را...و فرمان بردن از دیگری را جایز شمردی !

و دل سپردن به غیر او را عشق نامیدی....


و هرگز جای خالی حلقه ای را در سوراخ گوش ات احساس نکردی !


و همه را در جای جای قلب کوچکت...همانی که می تپید به خاطر خدایت...جای دادی و جایی ، حتی در آن گوشه کنارها برای کسی که اجازه تپیدنش داد ، ندادی...

 


ای کاش انسان خاطراتش را به ازای بزرگ شدن از یاد نمی برد !


و چه بسیار کم اند آن بندگان حقیقی که باز به گوش هایشان ، حلقه بندگی مولایشان را آویختند !






نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387 ساعت 12:17 توسط متین
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


به كه بايد دل بست؟

 

به كه بايد دل بست؟
به كه شايد دل بست؟
سينه ها جاي محبت، همه از كينه پر است
هيچكس نيست كه فرياد پر از مهر تو را ـ
گرم، پاسخ گويد
نيست يك تن كه در اين راه غم آلوده عمر ـ
قدمي، راه محبت پويد

خط پيشاني هر جمع، خط تنهائيست
همه گلچين گل امروزند ـ
در نگاه من و تو حسرت بي فردائيست

به كه بايد دل بست ؟
به كه شايد دل بست ؟
نقش هر خنده كه بر روي لبي ميشكفد ـ
نقشه يي شيطانيست
در نگاهي كه تو را وسوسه عشق دهد ـ
حيله پنهانيست

زير لب زمزمه شادي مردم برخاست ـ
هر كجا مرد توانائي بر خاك نشست
پرچم فتح بر افرازد در خاطر خلق ـ
هر زمان بر رخ تو هاله زند گرد شكست
به كه بايد دل بست؟
به كه شايد دل بست؟

خنده ها ميشكفد بر لبها ـ
تا كه اشكي شكفد بر سر مژگان كسي
همه بر درد كسان مينگرند ـ
ليك دستي نبرند از پي درمان كسي
***
از وفا نام مبر، آنكه وفاخوست، كجاست ؟
ريشه عشق، فسرد
واژه دوست، گريخت
سخن از دوست مگو، عشق كجا ؟ دوست كجاست ؟


دست گرمي كه زمهر ـ
بفشارد دستت ـ
در همه شهر مجوي
گل اگر در دل باغ ـ
بر تو لبخند زند ـ
بنگرش، ليك مبوي
لب گرمي كه ز عشق ـ
ننشيند بلبت ـ
به همه عمر، مخواه
سخني كز سر راز ـ
زده در جانت چنگ ـ
به لبت نيز، مگو

چاه هم با من و تو بيگانه است
ني صد بند برون آيد از آن، راز تو را فاش كند
درد دل گر بسر چاه كني
خنده ها بر غم تو دختر مهتاب زند
گر شبي از سر غم آه كني

درد اگر سينه شكافد، نفسي بانگ مزن
درد خود را به دل چاه مگو
استخوان تو اگر آب كند آتش غم ـ
آب شو، « آه » مگو

ديده بر دوز بدين بام بلند
مهر و مه را بنگر
سكه زرد و سپيدي كه به سقف فلك است
سكه نيرنگ است
سكه اي بهر فريب من و تست
سكه صد رنگ است

 هر زمان ديده ام اين گنبد خضراي بلند ـ
گفته ام با دل خويش
مزرع سبز فلك ديدم و بس نيرنگش
نتوانم كه گريزم نفسي از چنگش
آسمان با من و ما بيگانه
زن و فرزند و در و بام و هوا بيگانه
خويش در راه نفاق ـ
دوست در كار فريب ـ
آشنا بيگانه

شاخه عشق، شكست
آهوي مهر، گريخت
تار پيوند، گسست
به كه بايد دل بست ؟
به كه شايد دل بست ؟


مهدي سهيلی


 




نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 ساعت 11:39 توسط متین
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


...

پسری که نمی دانست پژواک چیست٬ در دره ای فریاد کشید: "چه کسی آنجاست؟" و انعکاس صدا به سوی او بازگشت: "چه کسی آنجاست؟" کودک نمی توانست صاحب صدا را ببیند، از او پرسید: "شما که هستید؟" و صدا بار دیگر به سویش برگشت: "شما که هستید؟"

 

پسرک گمان کرد کسی سر به سرش می گذارد، پس فریاد زد: "نمی خواهی بس کنی؟" و بازتاب صدا تکرار کرد: "نمی خواهی بس کنی؟"

پسرک که خشمگین شده بود، در حالی که هوار میکشید، ناسزایی نثار آن ناشناس کرد که باز هم به خودش بازگشت.

در اینجا مادرش به او توضیح داد که هیچ کس قصد آزار او را ندارد، بلکه این بازتاب صدای خودش است که به سویش باز میگردد.

پسر بچه اینبار فریاد زد: "دوستت دارم!"

انعکاس صدایش برگشت: "دوستت دارم!"

پسرک فریاد کشید: "تو خیلی خوبی!"

این بار عبارت تحسین آمیز پسرک نیز به سوی خودش بازگشت و او بسیار خوشحال شد.

 

 

در حقیقت هر چه به دنیا بدهیم، به سوی خودمان باز میگردد. پس بیایید عشق، مهربانی، یاری، همدردی و خدمات خود را نثار همگان کنیم، تا چون برج فانوس دریایی در بحبوحه امواج توفانی زندگی، محکم و استوار بر جا بمانیم.



نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387 ساعت 16:42 توسط متین
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


...

 

 

باز امشب چشم به آسمان دوخته ام ٬
باز امشب گوش به صدای بال کبوتران می سپارم تا شاید ٬ صدای بال تو را هم بشنوم
باز امشب تمام حرف ها و درددلهایم را در قفس سینه ام محبوس کرده ام...
 
خیلی وقت است که دیگر به خوابم نمی آیی ٬
خیلی وقت است که شبانگاهان گلهای بالش من رنگ اشک به خود می گیرند ٬
 
رفتی ...
خیلی زود ...
بدون هیچ خبری ...
تنها یادگار من از تو ٬ نقش غروبی است که تو را با خود برد...
 
باغ زندگی ام خزان شد ٬
اشک چشمانم خشک شد ٬
سکوتم رنگ بغض گرفت ٬

تو رفتی ٬

خیلی زود ...
من پروازت را با حسرت به تماشا نشستم٬
من هم آغوشی فرشتگان با تو را به قاب گرفتم ٬
من مسیر معراجت را تا نزدیکی ستارگان ٬ دنبال کردم ...

تو رفتی و من به همزبانی آینه ها عادت کردم ٬
تو رفتی و گوش من دیگر آواز زندگی را نشنید ٬
تو رفتی و دستانم سرد شد...

دنياي من!
آخرین خیال نگاهت را در قلبم به یادگار دارم ٬
خوشحالم که لبخند می زنی ٬

دنياي من!
بیا و ببین که امشب برایت معجر سیاه بر سر کرده ام ٬
بیا و ببین که قلب من برای دیدنت پرپر می زند ٬
 
بیا و ببین که غم ندیدن تو چه بر سر شبهایم آورده است  ٬
بیا و ببین که دیگر هیچ ستاره ای به من لبخند نمی زند ٬
بیا و ببین که احساسم را نامهربانان به غارت بردند ٬

بیا که خیلی وقت است دلتنگ چشمانت هستم ٬

باز امشب من ام و خیال تو!
می خواهم امروز آن خاکی که تو را در آغوش گرفته است ٬ اشکباران کنم...
می خواهم امروز بیایم و به خاک التماس کنم که رهایت کند...
می خواهم امروز به سوگ نوزدهمین سالگرد عروجت بنشینم...


دنياي من
!
می دانم که این اواخر خیلی دلتنگ شده بودی ٬
می دانم...
 
 
دیگر بازی بس است!
من نتوانستم پیدایت کنم!
اصلا من باختم!
باز هم تو بردی!
بیا بیرون...
بگذار اینبار من قایم شوم...
اصلا این بازی خوب نیست!
بیا یه بازی دیگه کنیم!!!
 
باز هم گوش می سپارم
شاید صدای بالهایت را بشنوم...

 

 



نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387 ساعت 10:45 توسط متین
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


این قلم ..این کاغذ !

 

خانه ام بی آتش ،

دست هایم بی حس و نگاهم نگران ...

می توانی تو بیا ، سر این قصه بگیر و بنویس

این قلم ، این کاغذ ، این همه مورد خوب !!!

 

راستش می دانی ؟  طاقت کاغذ من طاق شده ،

پیکر نازک تنها  قلمم ، زیر آوار دروغ خرد شده !!!

می توانی تو بیا ، سر این قصه بگیر و بنویس ...

می توانی تو از این وحشی طوفان بنویس ،

طاقتش را داری که ببینی هر روز ،

زیر رگبار نگاهی هرزه

صد شقایق زخمی و هزار نیلوفر ٬ بی صدا می میرد ؟!!!

اگر اینگونه ای آری بنویس ،

 

من دگـر خسته شـدم ...

 

باز تا کی به دروغ بنویسم :

آری می شود زیبا دید !!    می شود  آبی  ماند !!! "

گل پرپر شده را زیبایی ست ؟!

رنگ نیرنگ آبی ست ؟!

 

می توانی تو بیا ، این قلم ، این کاغذ ...

بنشین گوشه ی دنجی و از این شب بنویس !!

 

قسمت می دهم امّا به قلم ،

آنچه می بینی و دیدم بنویس

از خدا ،

از قفس خالی عشق ،

از چراگاه هوس ،

از خیانت ،

از شرک ،

از شهامت بنویس !!!

بنویس از کمر بـیـد شکـسته ،

آری از سکـوت شب و یک پنجره ی ساکـت و بـسته ،

از من

" آنکـه اینگـونه به امّـید سبب ساز نـشـسته "

از خود ...

 

هـر چه می خواهی از این صحنه به تصویر بکـش

 

جرأتش را داری کـه بـبـینی قلمت می شکـند ؟   کاغـذت می سوزد ؟!

طاقـتش را داری کـه بـبـینی و نگـویی از حق ؟!

گـفـتن واژه ی حق سنگـین است

 

من دگـر خـسته شـدم

 

می توانی تو بیا ، این قـلم ، این کاغـذ

این همه مورد خوب ...

 

 



نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387 ساعت 19:6 توسط متین
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


امشب همه چیز آرام است...

 

امشب همه چيز رو به راه است
همه چيز آرام.....آرام  ... باورت مي شود ؟ ديگر ياد گرفته ام شبها بخوابم " با یاد تو  "
تو نگرانم نشو !
همه چيز را ياد گرفته ام !
راه رفتن در اين دنيا را هم بدون تو ياد گرفته ام !
ياد گرفته ام که چگونه بي صدا بگريم !
ياد گرفته ام که هق هق گريه هايم را با بالشم ..بي صدا کنم !
تو نگرانم نشو !!
همه چيز را ياد گرفته ام !
ياد گرفته ام چگونه با تو باشم بي آنکه تو باشي !
ياد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو......و به ياد تو !
ياد گرفته ام که چگونه نبودنت را با روياي با تو بودن...
و جاي خالي ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !
تو نگرانم نشو !
همه چيز را ياد گرفته ام !
ياد گرفته ام که بي تو بخندم.....
ياد گرفته ام بي تو گريه کنم...و بدون شانه هايت....!
ياد گرفته ام ...که د